WWW.JOGHD.NET
اینجا
تنیده است پیچکی
به جدار کلمه رنگینی که
تو را تشکیل می دهد
در قابی از طلا
چشم هایت سبز
لبانت متبسم
صف دندانت پرواز درناهای سفید
از روی رمق صورتی آفتاب غروب
و سینه هایت
زیر پیراهن گلی چیت
یاد گردش دست هایی که نیست
آنسوتر از چهل و چند سالگی
آنجا که هزار و سیصد و التهاب و امید هنوز
رودها را
خروشان گذر می دهم
از رگهای تپنده بازوان
و روز و شب را هیچ کلمه ایی جدا نمی کند
صدای قدم هایت را
عبور می دهم از صافی ی خیرگی هام
و هنوز
روبروی واژگانی که روی برکه ها
با شیطنت می خندند
صف درختان زیباست
و زیباست لحن جمله هایت
که از روی تابش مهتاب
تا به دور دست
تا به دور دست
تا به دور
نوک انگشتانم را می گیرم به آغاز پیچک
به آغاز پیچکی که
از عمیق ترین شروع نمی شود هرگز تا به ارتفاعی که ساکن است نقطه مات
و می کشم بالا بالا
از میان برگ های فسرده
تا به روی پیراهن گلی چیت
و می نگرم به رد دستهایی ام که نیست
نه
هنوز خالی نشده ام از ببرهای های خون خود
و قصد ندارم
از گرده زمین پایین جهم
از این سطور بازمی گردم
و می رسم به تنیدگی پیچکی سبز
و می پیچم با کلمه ایی که
تو را تشکیل می دهد
در تماشای پرواز درناهای سفید
روی سرخ شهوت انگیز آفتاب قبل از غروب
باز هم ببرهایی که مرا تشکیل می دهند
در آینه این دیوار
ماه را دوره کرده اند
و کولیان
همچنان دف می زنند دور آتشی
که می سوزد در ساحل دریاهایی که نیست
آزادی آی!
قوس نشاط آدمی اکنون
در اين سرزمين
چندان فرو نشسته و خاموش است
کز شش هزار خاطره
انگار خاکستر می پاشند
بر چشم آب
ياران، همگامان، زنان و مردانِ آزاده!
در خزانِ نُه سال پيش، در پیِ قتل فجيعِ پروانه و داريوش فروهر، دو تن از ياران دلير و آزاده ی ما، محمد مختاری و محمد جعفر پوينده، به جرمِ نوشتن، سرودن و کوشيدن در راه آزادیِ بيان و قلم و انديشه به دست شب پرستانِ سياه انديشی به قتل رسيدند که مردم را خاموش، روشن فکران را زبان بسته و قلمها را شکسته می خواهند.
از آن پس، حاکميت آن چه در توان داشت به کار بست تا به لطائف الحيل بر ژرفای اين جنايتِ ضدِ بشری و ده ها جنايتِ مشابه سرپوش بگذارد و آمران و عاملانِ اين تبه کاری ها را از تيررسِ خشم مردم دور نگه دارد. ولی هنگامی که رازِ نهان آشکار شد و ديگر چاره يی جز پذيرشِ جنايت نديدند، کوشيدند با عَلَم کردنِ دادگاهی در بسته، در تاريکی و خاموشی، بدونِ حضورِ خانواده ها و وکيلانِ جان باختگان،سر و ته پرونده را هم بياورند و ناصر زرافشان، وکيلِ قربانيان و عضوِ کانون نويسندگان ايران را روانه ی زندان کنند.
کانون نويسندگان ايران در نهمين سالگرد جان باختنِ محمد مختاری و محمد جعفر پوينده اعلام می کند که با آرمان های آزادی خواهانه ی يارانِ از دست رفته ی خود بر سرِ همان پيمان است که بود، بر خواستِ آزادی بيان و قلم و انديشه بی هيچ حصر و استثنا برای همگان، هم چنان استوار است و تا روشن شدنِ کامل محتوای پرونده ها و محاکمه و مجازات آمران و عاملانِ اين جنايت های هولناک دمی از پا نمی نشيند.
ديدگان نخفته در گورِ ياران عزيز ما چشم به راه روزِ دادرسی است.
کانون نويسندگان ایران
آذر ۱۳۸۶
*منبع : ادوار نیوز به نقل از ایران امروز
گویا این روزنامه نگار در مطلبی قیمت سگ های محافظان رئیس جمهور را فاش کرده است . طنز قضیه در کجاست ؟ حضور سگ یا قیمت آن ؟ به نظرم اگر ایشان صحبت از قیمت کلان سگ ها نمی کردند حضور گله ایی از سگ ها حتی او را روانه بازداشتگاه نمی کرد . احساس سگانه به رقم های پولی حساسیت دارد . مقام این سگ ها از سگ اصحاب کهف که بالاتر نیست . اما سگ کهف اتیکت قیمت نخورد و جاودانه شد و اسطوره برای نوشتن .
ولی زاده از حقیقت واژه قیمت و تاویل های نهان آن بی خبر بوده . بنابراین بازداشت شدن تاوانی است برای ادراک بعدی او از حقیقت آن کلمه و مسلط بودن آن در جهان نوین .
|
روزنامه اعتماد دوشنبه، 21 آبان 1386 - شماره 1537 درباره وضعيت چاپ و نشر آثار ادبي |
|
|
|
مظاهر شهامت مي گويند روزي دوستي نزديک از پيکاسو مي خواهد چهره او را نقاشي کند. پيکاسو تصوير صورت انساني را مي کشد با اعضاي جابه جا شده و ابعاد غيرطبيعي. تصويري که به غايت وحشت انگيز و اندوه زا بود. وقتي دوستش بعد از ديدن تصوير به پيکاسو مي گويد «اين من نيستم» پيکاسو با تاسف سرش را تکان مي دهد و مي گويد؛ «بله درست مي گويي. اما به زودي همين خواهي شد.» اين مهم نيست که آيا پيکاسو آن مفهوم هراس آور را پيشاپيش در نظر داشت و به تبعيت از آن تصويرش را کشيد يا به هر دليل، پس از کشيدن و تماشاي آن به حقيقتش رسيد. بلکه مهم اين است که حقيقت او عام و تکان دهنده است؛ اينکه رفته رفته چهره آدمي (يعني آنچه که از او نموده مي شود تا شناخته شود) به قدري کج و کوله شده و خطوط و نشانه هاي بارزش را از بين مي برد که تبديل به موجود مفلوک غم انگيزي مي شود.نمي دانم آيا اين تقدير انسان مدرن است، يا حاصلي از انحراف ادراک او از موقعيتي تازه. اما به نظر مي رسد هر چه بوده باشد، در نهايت نتيجه قبول توالي مفهوم تقليل از سوي اوست. به اين معني که به کاسته شدن تدريجي سامانه چهره اش در سير زمان تن مي دهد. تن دادني آگاهانه يا نه که در هر صورت به اختلال و اغتشاش در «چهره اش» منجر مي شود. اگر تصور کنيم ادبيات و فرهنگ چهره ماست (يا حداقل يکي از چهره هاي ما)، اين چهره از ديرگاه دچار فضايي شده است که داشته و دارد اعضاي آن را جابه جا کرده يا شکل طبيعي آن را درهم مي ريزد. از کسي خواندم سواد مفهومي اجتماعي است نه مفهوم کارکردي فني. معني اين سخن هر چه بوده باشد مرا به اين نتيجه مي رساند که مي توان با سفسطه و فلسفه بافي، خيلي چيزها را توجيه کرد و نتيجه گرفت «همين است که بايد مي بود». اما نه مي توان احساس تلخي را فراموش کرد و نه مي توان شيريني «خواست» ها را از ياد برد. اشتباه نکنيد، منظورم از خواست ها، لزوماً طرح و طلب ايده آل ها نيستند (گرچه دليلي هم وجود ندارد از آنها غافل بشويم)، بلکه پاسداشت حداقل ها براي دوام لااقل ها است. وقتي به وضع چاپ و نشر آثار ادبيات و فرهنگ و هنر نگاه مي کنم و آن را آشفته و ويران به قدري مي بينم که عدد تيراژ آن از زور قلت از ذهن آدمي فراموش مي شود و همان اندک در سامانه نابسامان پخش، حتي نمي تواند از کوچه يي به کوچه ديگر برود، وقتي به جايگاه و حرمت عوامل و توليدکنندگان اصلي اين عرصه مي انديشم و آن را در موقعيتي تحقيرآميز پيدا مي کنم، وقتي احساس مي کنم فضاي ضدادبيات و فرهنگ، چندان آن را به مخاطره انداخته و ريا و تظاهر را در ماهيت آن تزريق مي کند تا مدتي بعد نتوان حتي اندک شناسه احترام برانگيزي از آن را ارائه داد، وقتي... بخواهم يا نه به اين نتيجه مي رسم که کرنش اساسي از خم کردن حتي نامحسوس اوليه گردن آغاز مي شود. اما اگر دوست نداريم اين لحن واقعي اما شرم برانگيز را گوش دهيم، بهتر است همان معني اوليه را به ياد بياوريم تا مثلاً شکل فلسفي هم داشته باشد؛ قبول توالي مفهوم تقليل. البته مي توان طور ديگري هم فکر کرد. مثلاً به ياد بياوريم از کوزه همان تراود که... مي توان تاريخ و تفکر را در گذشته آن قدر به هم زد و با خميرهاي بيروني هم مقايسه کرد و بالاخره به نتايجي رساند که معاني ناچار و ناچاري را حقانيت بدهد. از اين طريق رضايتمندي حاصل خواهد شد. اما گذشته از اينکه در رضايتمندي هم حتماً گردن به هر شکل خم شده است، با کمي دقت و تماشا به تاريخ ادبيات، به دروغين بودن همين مفر هم آگاهي پيدا خواهيم کرد. چرا که در گذشته دور و نه چندان دور هم با احتساب دلايل بسيار، وضع تا اين حد وخيم و دردناک نبوده است يا لااقل باور کنيم اين قدر مايوس کننده نبوده است. منظورم اين است که چه بخواهيم يا نه، مسووليت هايي در کش و قوس هاي اين جريان وجود داشته که به هر دليل فراموش شده است و به جاي اهتمام، انکارها نقش بازي کرده اند؛ انکارهايي که در فضايي اختلال آميز راه هاي انحرافي را در پيش گرفته و طي کرده است. |
۱- اولین اس ام اس را از اسداله امرایی داشتم :
قیصر امین پور هم پرید . یادش گرامی باد
سهیل قاسمی نوشت :
پر از خاطره های ترک خورده هستم
باباچاهی جواب داد :
چه می توان کرد ، عزیزم .
نوشتم :
صبوری .
و می دانستم این صبوری دهشت گرفتاری در برزخ زندگی کردن است .
موسی مقدم شاعر و داستان نویس اردبیلی که در لاک تنهایی خود می نویسد و چقدر برایم عزیز است ، تلفن زد و خبر را گفت و بغضش ترکید . در بغض او مرگ امین پور را سخت تر باور کردم .
علی عبدالهی نوشت :
تسلیت به شعر فارسی و به شما
علیرضا پنجه ایی نوشت :
تسلیت ...
... و چه ها که که باز هم دیگران و دیگران نوشتند ...
۲- علیرضا بهنام خبر مرگ اندوهناکتر تیرداد نصری را تلفنی به من خبر داد :
... جنازه اش را در یکی از خیابان های لندن پیدا کرده اند ...
۳- کلمه ها بوی جنگ می دهند . نفس ها طعم باروت دارند و تصاویر با قطره های خون تداعی می شوند . اندوه متراکم و متورم می شود . هر شعری جرمی است با عقوبت دردناک ....
علاقمندان می توانند به این رادیو در روی اینترنت یا ماهواره هاتبرد گوش بدهند .
یکی از آنها چهل ساله است
نمی داند چرا حوصله ندارد . و این بار، بیشتر از همیشه . به آدمی می ماند که انگار چیزی را گم کرده باشد ، چیزی که فقدانش بشدت احساس می شود ، اما هر کاری می کند آن را به یاد نمی آورد که نمی آورد . آن را در هر طرف جستجو می کند ، در میان اشیاء اتاق ، در به یادآوردن هایش در هر جای کوچه و خیابان و منازل شهر ، در خاطراتی که به یاد می آورد یا به سختی به یاد می آورد . خاطراتی که نمی داند چرا اکنون و به ناگهان ، در یادآوردن هایش ، دورتر و مبهم تر می شوند . این عجیب و ترسناک است . آنها تا چندی پیش چنان به یاد می آمدند که گویی آن همه سال و زمان را از خود گذر نداده اند . یک رابطه عجیب اتفاق افتاده است . گویی نوعی لجبازی را شروع کرده اند تا دست نیافتنی تر شده ، او را اذیت کنند . این وضع ترسناک هم هست . وقتی تلاش بیشتری می کند ، نه تنها خاطراتش را از دست می دهد ، بلکه ناگهان متوجه می شود ، خود را هم در میان ابهام حاصل گم می کند . یعنی نمی داند در کجای زندگی کرده یا نکرده اش قرار دارد . در این صورت تلاش مضاعف تری را انجام می دهد تا به واقعیت اکنون خود بازگردد . در اشیاء نزدیک دقت می کند ، اسم و فامیل خود و دوستانش را به یاد آورده ، با آرامشی که به خود تحمیل کرده ، آنها را تکرار می کند و بالاخره باور می کند در خودش پیدا شده است . اما شکی مصر در او ادامه دارد :
« نکند همه اینها نیز چیزهای دیگری هستند . چیزهایی که مال من نیستند . از آن کسی و کسانی دیگرند و به دلیلی که نمی دانم ، خود را برای من جلوه می دهند . »
یکی که او است ، در خیابانی خلوت راه می رود . برگ های رنگارنگ پاییزی دور ، در کف خیابان با باد می رود ، گاه آرام و گاهی تند . یک ماشین سواری به رنگ خوش آلبالویی در کنارش ترمز می کند . دو پسر جوان در آن نشسته اند. صدای موسیقی آرامی از شیشه پایین کشیده شده به گوش می رسد و بوی عطری هم آرام .
- چشات مثل چشای یک گربه سیاه می درخشد .
از شنیدن چنین توصیفی خنده اش می گیرد . ماشین راه افتاده ، به سرعت دور می شود . او همچنان به قدم زدنش ادامه می دهد . نمی داند چرا دلش می خواهد باز هم آنها را ببیند .
چند صد متر جلوتر، یک ماشین سواری به رنگ خوش آلبالویی ، کنار جوی آب ، به درختی خورده است . چند نفر، جسد خونین دو جوان را به طرف آمبولانسی می برند که صدایش در دوردست پشت او می لرزد . آنسوتر گربه ایی سیاه ایستاده ، سرش را روی
علاقمندان می توانند مصاحبه ام با رادیو صدای آشنا درباره شخصیت اجتماعی ، شعر و طنز عمران صلاحی را روز ۲۶ مهرماه از ساعت ۸ تا ۱۱ صبح روی ماهواره هاتبرد یا سایت رادیو صدای آشنا گوش دهند .
به بالای لای هر کتابی بگذاریدم
سطری ام
خوانده می شوم از آخر
راه ها
دوایر چرخان
اریب دست هایت
حتما
چیزی را
خراش داده که
این چنین
آسمان موج برداشته
و چند ستاره
از جای خود تکان خورده است
با این همه
سطر آخر
پیغامی
برای بازگشت به کجای کجاست ؟
آن نقطه ایی که ایستاده بودیم
با اولین موج دریا پاک شده
و آن نشانی روی سنگ
پرنده بود
و نمی ماند تا اکنون
سطر آخر
آغاز غوطه در تردیدی است
در منی که
پیچیده ام مانند گردابی
در لای بالای لا به لای خود
از آخرم بخوان
از ابتدایت می گویم
و دایره شکل ثابتی می شود
تکان می دهد ضمیرها را
مثل من و تو
که دست های اریب مان
چیزی را می خراشد حتما
این شعر در ویژه نامه شعرسایت وازنا چاپ شده است :
دست آب با سرانگشتان بسیار
از آینه بیرون می آید تا گیسوان تو را خیس کند
آیینه خیس
گیسوان تو خیس
باران کجا می بارد ؟
و دست ترسناک آب ؟
نرم آمده / درست
از فضایی شاعرانه به رنگ مبهم / درست
در وقتی که وقت نیست
لحظه خلوت جهان است با تو / با گیسوانت / درست
اما دست نوازشگر
دست کشنده هم می تواند بود
و آب که باشد باران
زخم برف هم هست
و دست دردی که از آیینه بیرون آمده باشد
جای گیسو
گلو هم هست / قلمبه مرگ / سیبک آدم و حوا
دست آب با سرانگشتان بسیار
سطحی از افقی آبی
و نازکای تابش آفتاب عصر زرین عمود
اینجا
بر دهان یک گرسنگی
لیوانی از ابهام
و دست ترسناک آب
از فضایی شاعرانه
بر مردگانم افزوده نشو
در گورستان وسیع
باران بی امان می بارد
و جایی
از درخشش آینه ها می گریزم
علیرضا بهنام
9/14/2007 2:44:12 AM
ای ميل: abehnam@gmail.com
نشانی اينترنتی: kargah.blogspot.com
این یکی از بهترین شعرهایی است که از مظاهر شهامت خوانده ام . ریتم شکسته و ملودیک شعر همراه با تاکید روی حرف بی صدای س که فضایی ذهنی آرام و پر نوسان را ایجاد می کند و تداعی گر صدای نسیم است به ساختار این شعر استحکام می بخشد این تکرار، ناخوداگاه در ذهن خواننده فضایی نرم و تغزلی را پدید می آورد که کامل کننده ی فضای تصویری شعر است. مثل اینجا:
و دست ترسناک آب ؟
نرم آمده / درست
از فضایی شاعرانه به رنگ مبهم / درست
در وقتی که وقت نیست
لحظه خلوت جهان است با تو / با گیسوانت / درست
رویاگونگی از دیگر مشخصات این شعر است که پیش تر از این کمتر در اثار شهامت با ان برخورد کرده بودم. این رویاگونگی همان طور که برای تصاویر غریب و تازه ی شاعر بهانه ای روایی ایجاد کرده است به خودی خود نیز به عنوان قابی برای فضای نامانوس شعر کاربرد یافته است. با این شعر به نظر می رسد شهامت از این پس با تکنیک راحت تر برخورد می کند و ساخت شعرهایش بیش از پیش درونی و مخصوص خود او شده است.
حامد رحمتی
9/15/2007 8:17:32 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
ممنونم دوست شاعر
شعر فوق العاده ای بو چه به لحاظ تصویر و ریتم مناسب که در خور وضعیت شعر بود درود مظاهر عزیز
علی ثباتی
9/17/2007 2:08:12 PM
ای ميل: alisobati2003@yahoo.com
نشانی اينترنتی: tehranliteralists.com
دست آب با سرانگشتان بسیار
از آینه بیرون می آید تا گیسوان تو را خیس کند
آیینه خیس
گیسوان تو خیس
شعر با این ها آغاز می شود، با همین ها که زیاد بحث و فحص نمی طلبد تا ثابت کنی خوب است و شعر است و چه و چه. ولی، عذر از ما بخشش از شاعر، شعر می خواهد (متن می خواهد) ذهنیتی را عرضه کند که من ِ مخاطب با خود بگویم: "هوم! شعر همه سویه است، هم مدرن هم پسا مدرن" ، و بعد باز با دقت بخوانم و ببینم که این سطر مثلا:
اما دست نوازشگر
دست کشنده هم می تواند بود
نوعی خودآگاهانه نوشتن است و تاویل متن در دل خود متن، و بعد، من مخاطب با خود بگویم: "هوم! شعر خیلی جامع الاطراف است!" و با کمی تعلل بگویم: "ولی کاش حال و هوای چند سطر اول آن به هم نمی خورد" و بعد خوشحال از اینکه نمونه ای دیگر از شعر مدرن/آوانگارد/پسامدرن/ترانسمدرن به درج حافظه افزوده ام، و البته پکر و توی لب رفته رها به حال خود از شعر فاصله بگیرم، به خاطر اینکه شعری بکر و بکرزایانه، در میانه ی راه، از غنای خود تهی شده و بازی خیالینگی و اوج گیری را به هوای تکخال زبانی نوهنجار و، نونگرانه و همه -نو به کل باخته ست.
به هر حال، ذهنیتی که در متن شعرهای مظاهر شهامت هست ذهنیتی ست جدلی، دیالکتیکی ، از طرفی، عیان گر ِ خیالی که با هنجار زبان سازگارتر است، و الزام به تفاوت نمونی، از طرف دیگر، که سنتزش یا نهاد معاوضش تا به حال، شعرهایی بوده همه با استواری و یگانگی آغازین، و میانه ای افول کرده و اسیر در دام سخن یا دیسکورس نونمایی.
شهامت بی شک شاعر خوبی ست، این از لا به لای همه سطرهای همه شعرهاش فریاد می شود. اما، فرمی که این فریاد رو با پژواکی هزارباره ماندگار کند، فرمی ست که باید، به زعم من مخاطب، از این دیالکتیک منفی سر سلامت به در برد، و چنین هم می شود، می دانم، من مخاطب، که شهامت دیری نخواهد پایید تا مرا با حیرت شعری مواجه کند که فقط ذهنیت متن شهامت می توانسته پدید آورنده ی آن باشد. و من مخاطب همچنان با دو چشم برگشوده از ذوق و انتظار شعر شهامت را می خوانم.
آب به سربالایی / راه / خاکستری
راه به سربالایی / آب / آبی
آه / آب از گونه / سرازیری صورتی
راه / خطی بر گونه
ماه افتاده در آه / پایین
پایین بر گونه ماه / در گونه ماه / آه خیس
پاهایت ... بنشین .... نشسته ایی / از خیس عبور می کند / از ماه
رد تو / بر گونه آه / آه به سربالایی / صورتی
قرص گونه می تابد دو / به چشم ها دو
چشم های مات / دو
دو / خشک شده / خطی بر گونه
خشک / به سربالایی / خطوط مبهم از سفید تار
تار صدا می کرد از پنجره / کوچه تار بود
صدا به سربالایی تار / ازسربالایی تار
کوچه خیس / از باران صدا / ماه
خطی خشکیده است کوچه / آبی ی کبود
کبود رد تو / رنگ دیوارهای اتاقم
دیوارهای اتاقم / من / کبود رد ماه تو / صورتی
این رنگ ها سر جنگ دارد / جنگ دارد این رنگ ها / خون
ماه / خوان است / خون / رنگ
پلک پنجره / افقی
پلک پنجره / پرده
کبود / تار / صدای آب / آه
پریروز دوست و شاعر خوب هومن عزیزی از سوئد با تلفن با من تماس گرفته ، ضمن گفتن تبریک و خسته نباشیدی به خاطر نوشتن رمان ... آدمیان که در ... از من خواست قبول کنم آن را در سایت مانیها به صورت الکترونیکی منتشر کنند .
هومن و مریم عزیز ، متشکرم .
متن پی دی اف رمان ...آدمیان که در... را می توانید در سایت مانیهاهم بخوانید .
| |||
|


مي گويند روزي دوستي نزديک از پيکاسو مي خواهد چهره او را نقاشي کند. پيکاسو تصوير صورت انساني را مي کشد با اعضاي جابه جا شده و ابعاد غيرطبيعي. تصويري که به غايت وحشت انگيز و اندوه زا بود. وقتي دوستش بعد از ديدن تصوير به پيکاسو مي گويد «اين من نيستم» پيکاسو با تاسف سرش را تکان مي دهد و مي گويد؛ «بله درست مي گويي. اما به زودي همين خواهي شد.» اين مهم نيست که آيا پيکاسو آن مفهوم هراس آور را پيشاپيش در نظر داشت و به تبعيت از آن تصويرش را کشيد يا به هر دليل، پس از کشيدن و تماشاي آن به حقيقتش رسيد. بلکه مهم اين است که حقيقت او عام و تکان دهنده است؛ اينکه رفته رفته چهره آدمي (يعني آنچه که از او نموده مي شود تا شناخته شود) به قدري کج و کوله شده و خطوط و نشانه هاي بارزش را از بين مي برد که تبديل به موجود مفلوک غم انگيزي مي شود.