تمام کردن یک خیابان
نه ، آن وضع نمی توانست بیشتر از این ادامه داشته باشد . یعنی واقعا دیگر توان ادامه اش را نداشتم. فکر هم که می کردم باورم نمی شد چطور توانسته بودم سه روز تمام با آن و با آن همه ترس و دلهره ای که بوجود می آورد بسازم و پیش بیایم . به هر حال دیگرباید تمام می شد . یعنی اگر تمام نمی شد من می مردم . نه فقط از ترس ، بلکه از نداشتن جوابی برای آن همه سئوالی که هر لحظه بوجود می آورد .
سه روز پیش داشتم از بازار برمی گشتم . رفته بودم کمی خرت و پرت برای خانه بخرم . موقع برگشتن سوار ماشین نشدم . هم در آن موقع کم پیدا می شود و هم اینکه راننده هاشان اندازه کفن و دفن بابایشان کرایه می خواهند . از این گذشته بعد از مدت ها تنها در خانه نشستن و به در و دیوار چشم دوختن و هول این را داشتن کی می آیند بگیرندم و ببرند هم خسته شده بودم . آن هوای خنک ظهر پاییزی جان می داد برای قدم زدن . درست که تا خانه دور بود اما حسابی حالم را جا می آورد . بارم سنگین نبود . به آرامی از بازار به طرف خانه راه افتادم . همه جا و همه چیز را تماشا می کردم . بعد از این همه مدت ، رنگ و روی دیگری داشتند . انگاری ناگهان با یک دنیای جدیدی آشنا می شدم . آدم ها ، ساختمان ها ، درختان ، ماشین ها ، همه و همه چیز برایم تازه بودند . تازه و شوق آور . صداها مهربان بود و مانند موسیقی . هر کدام آنها وقتی شروع می شد و به آخر می رسید ، تازه برایم آغاز می شد . هر کدام یک معنی و هر معنی آغازکننده معنی دیگر . رنگ ها شاد و ناتمام بودند . و من از میان آن همه جهان غریب ، مثل یک آدم خوشبخت می گذشتم . می گذشتم و همه اجزاء آن را مزمزه می کردم . شادی ها وجود داشتند . آنها اطراف مرا پر کرده بودند . من آنها را می بلعیدم و جانم را لبریز می کردم . چیز بدی وجود نداشت . حتی وقتی در ته آن کوچه بن بست مردی را دیدم زیپ شلوارش را باز کرده و با کیف و لذت وصف ناپذیری روی دیوار حیاطی می شاشد ، چیز بدی را احساس نکردم . بلکه چه مسرور شدم وقتی دیدم نور خورشید از آن سو در میان ذرات آب می پاشید و هفت رنگ مشهور را به اطراف پراکنده می کرد . و تاسف می خوردم چرا تا آنموقع به دنیای اینقدر زیبا ، با دقت نگاه نکرده ام . دویده ام و حرص خورده ام و دنیای زیبا از کنارم گذشته ، سال هایم بر باد رفته است .
ناگهان دیدمش. وقتی برای یک لحظه برگشته ، عقب را نگاه کردم ، او در چندقدمی من از پشت می آمد . چنان نگاه تیزش را به من دوخته بود ، احساس می کردم چیزی مانند نیزه از وسط دو شانه ام ، همیشه و دردناک فرو می رود .نمی دانستم از مدت ها پیشتر تعقیبم می کند یا تازه به دنبالم افتاده است . ترسی پایان ناپذیر وجودم را فراگرفته بود . در آن واحد همه لذتی را که چند لحظه قبل احساس می کردم به زهری تلخ تبدیل شده بود . به سرعت قدم هایم افزودم . قدرت فکر کردن نداشتم . به نظرم می رسید باید هرچه زودتر به خانه برسم بلکه بتوانم پشت قفل و کلید و دیوارهایش پناه بگیرم . او هم به سرعت خود افزوده بود .
جلوی در آپارتمانی رسیده بودم که خانه ام در طبقه پنجم آن قرار داشت . با عجله کلید را از کیفم درآورده بودم . در را باز کرده و چند لحظه بعد در پشت آن گم شده بودم . در پاگرد طبق دوم از پنجره به بیرون نگاه کردم . او که حالا چهره آشنایی داشت و من نمی دانستم از کجا می شناسمش ، در حالیکه می خندید و به بالا نگاه می کرد ، کنار درختی در پیاده رو ایستاده بود .
از آن روز به بعد سه شبانه روز از خانه بیرون نرفتم . جرات نمی کردم به بیرون نگاه کنم . فکر می کردم هنوز آن پایین کنار درخت ایستاده ، منتظر من است . می خندد و مدام به بالا نگاه می کند. در آن مدت تنها چند ساعت مرا خواب ربوده بود . خواب هایم پر از کابوس های وحشتناک بود و بیداری هایم لبریز از ترس و ناچاری . فکر و بدنم کرخت شده بود . نمی دانستم باید چکار کنم . تا اینکه دیروز نزدیک ظهر بالاخره تصمیم گرفتم . تصمیم گرفتم هر چه بادا باد ، از خانه بیرون می روم و هرگز برنمی گردم . لباسم را پوشیدم و ساکی را برداشتم که پر از وسایلی بود که در چنین مواقعی به درد می خورد. این ساک از مدت ها قبل آماده شده و در کنج اتاق انتظار می کشید ، باور کند حتی از بیست سال پیش تا حالا . از آپارتمان بیرون آمده و سوی سراشیب خیابان را در پیش گرفتم . بعد از ظهر بود . نمی دانم بعد از ظهر کدام فصل . شاید بهار یا فصلی دیگر . اما اکنون که دارم می نویسم یادم می آید ، یا دوست دارم این طور یادم بیاید ، پاییز بود و برگ های خشک و رنگارنگ درختان ، روی آسفالت ، با بادی پریشان از زرد آفتاب می گذشتند و صدای محزونی را باقی می گذاشتند که فراموش شدنی نبود. تند نمی رفتم . یعنی از آن لحظه که تصمیم گرفته بودم بروم دیگر زیاد نمی ترسیدم . فقط دردی خفیف و مداوم از تمامی رگ هایم می گذشت . آن را می شناختم . درد نبود . نوع قدیمی شده ترس بود . در حالی که راه می رفتم به هیچ چیز فکر نمی کردم . یعنی چیزی نمی توانست در درونم جا بگیرد و اهمیت پیدا کند . خالی خالی پیش می رفتم .
ناگهان خود را در میدان کوچک انتهای خیابان یافتم . بارها اتفاق بود که خود را در آنجا پیدا کنم ، همیشه هم ناگهان . هر وقت این اتفاق می افتد باز هم ناگهان هوس قهوه می کردم ، آن هم با دیدن آن کافی شاپ دنج و کوچک در گوشه میدانی کوچک و آرام . این بار هم هوس قهوه کردم ، آن هم چه هوس کردنی . به طرف کافی شاپ به راه افتادم و روی صندلی همیشگی خود نشستم .
ساکت و خاموش در خود فرو رفته ، خیره شده بودم به سطح سفید و شفاف روی میز ، که فنجانی قهوه با بوی خوش و بخار دل انگیز ، به آرامی در روی میز قرار گرفت . کسی با صدایی در حد نجوا گفت :
- این هم بهترین قهوه برای خانمی که از سایه همسایه اش می ترسد.
سرم را بلند کردم و در چشم های پرنشاط آقای ترتیب نگاه کردم . چند لحظه دیگر بدو آنکه قهوه ام را خورده باشم آنجا را ترک کردم . آقای ترتیب با تعجب نگاهش مرا تعقیب می کرد . از سه روز پیش تا حالا از آن نگاه می ترسیدم . تصمیمم را گرفته ام . می روم و باز نمی گردم.


