آوار اخبار است که ناگهان ، متورم و مقطع بر سرت می ریزد . تو نیستی که می خواهی بدانی ، بشنوی ، یا به آن فکر کنی . از تو می خواهند بدانی ، بشنوی و حتی آن طور مشخص و مطلوب به آن فکر کنی . قبلا هم این طور بود .
تو در جایی زندگی نکرده ایی در آن بتوانی بوده باشی . در جایی هستی ، همیشه خواسته اند ، در هر لحظه ، آنطور که می خواهند بوده باشی . نه ، صحبت از اختناق و سرکوب و تحمیق نیست . با اینکه همه اینها هم هست . منظور ، حکومت نوعی طرز تفکر و عادت روانی ی تاریخی است . گفتم تاریخی . پس مال یکی دو روز و از آن یک دو دوره هم نیست . عمری دارد این کاروان که از ما می گذرد و رد می نهد بر املایمان .
مانا نیستانی کاریکاتوریست ، در روزنامه ایی نه چندان مهم ( به دلیل اختیار مطالب در حد منفذهایی که دارد و اصولا سیاست گذارانش هم ماهیت حداقلی از تفکر و سیاست ورزی ضرور را دارند ) در صفحه ای که روال پیدا کرده بود در آن ، از دریچه ایی بنگرد و در توضیح و تشریح مقوله هایش به ادبیاتی دست پیدا کند ، که می توانست و توانست ، ادبیات جلف نامیده شود ، کاریکاتوری را رسم کرد و روانه بازار مصرف روزنامه کرد . یک هفته گذشت . بعد از یک هفته ، ناگهان واژه هایی مانند سوسک ، ترک ، توهین ، تفرقه ، تجزیه ، زبان ، قوم ، ملیت ، هویت ، ایران ، پرچم ، تاریخ ، تظاهرات ، اعتراض ، خشونت ، جدایی ، بازداشت ، سرکوب ، زندان ، مجروح ، آتش و و و ، مور و ملخ شدند و ریختند زمین و هوا .
در تهران ، در خوابگاه دانشجویان ، دانشجویان معترض شدند کار خودشان را کردند .
نیروی انتظامی ، لباس شخصی ها ریختند و کار خودشان را کردند .
سیاستمداران ، در دولت و مجلس حرف های تازه ای زدند . مهربان و خشمگین شدند . له و علیه گفتند و شنیدند . کار خودشان را کردند .
و بوی دروغ و ریا و نادانی ، همه جا را پر کرد .
ده ها هزار از مردم تبریز به خیابان ریختند کار خودشان را کردند. چه کاری ؟ فریاد کشیدن ، آتش زدن ، محکوم کردن ، سوختن و کوبیدن و مجروح و زندانی شدن و سکوت کردن .
دولت و مجلس و دیگر ابزار حکومت هم کار خودشان را کردند . چه کاری ؟ تایید کردن و محکوم کردن . کوبیدن و دستگیر کردن . کاسه داغ تر از آش شدن ، و سنگ تکثر فرهنگی و قومی را به سینه زدن و وطن پرست شدن و...
مرند هم داستان خودش را دارد
ارومیه هم باز صدای خودش را دارد . نمی دانم پرچم آذربایجان این وسط چطور سبز شده است .
مشگین شهر ، پارس آباد ، نقده ، اردبیل و زنجان هم هستند . اتفاقات خودشان را دارند و اشکال فریاد کشیدن و اعتراض کردن خودشان را .
بیرون از مرزی ها هم به شوق آمده اند . اعلامیه و بیانیه صادر می کنند و احتمالا دارند ساکشان را می بندند برگردند . می دانید با چه ادعاهایی ؟
اما بعضی سئوال و بعضی شک های پایدار هم این وسط هست که جواب نمی گیرند ، ولی از طرح خود هم دست برنمی دارند :
گفته یا گفته اند مردم ایران حافظه تاریخی ندارد . یعنی چه ؟ یعنی اینکه دیروزی توی کار نیست . هرچه هست امروز اتفاق می افتد . لابد امروز هم عمر کوتاهی دارد و باید زود تصمیم گرفت و راه افتاد و کار کرد .
طبیعی است ( واقعا ؟) . مردمی که کتاب را نمی شناسد و کتابت را ، چگونه می تواند به ذهن فراموشکار خود رجوع کند و با تجزیه و ترکیب جزئیات اتفاقات ، به چیزی به نام حاصل اندیشه دست پیدا کند ؟ لابد می گویید سانسورها ، اقتدار سرکوبگر ، برنامه ریزی سامان گرفته سیاست ورزان در طول تاریخ ، در کار بوده است . تا کتاب و کتابت را از میان ما بیرون برده اند .
نه جانم نگویید . لابد در ممالک دیگر و بین مردمان دیگر ، دولت هایشان کتاب را مثل ارزاق عمومی به آنها پخش می کرده اند . می دانید که این طور نبوده و نیست . ملتی ضرورت کتابت را فهمیده . و فهمیده که این کار برای مقابله با فراموشی ، ضرورت دارد .
اینجا نه فقط ملت ، که از خیلی امکانات نامحروم است ، حتی دولت ها که انواع امکان تهیه و نگهداری لوازم و اسناد کتابت را داشته اند ، با کنار نهادن ضرورت وجودی آن ، دچار همان بیماری نداشتن حافظه تاریخی است .
مبارزان حقوق قومیت و هویت ، مگر تا حالا منتظر بودید که بدبختی روشنفکر ، از سر جهالت کاریکاتوری را بکشد که ممکن است صدها معنی ورای معانی استنباطی شما داشته باشد ، تا یادتان بیاید برای احقاق حق خود به پا خیزید ؟
این همه تاریخ ، کجا بودید ، با آن همه ستمی که برایتان رفته است ؟ با آن همه حقارت هایی که دیده اید ؟ با آن همه حذفی که از کوه هویت تان برده اند ؟ و و و
و دولتمردان مدبر و مدیر ، شما چه ؟ چطور شد ناگهان بحث قومیت و ملیت ها نزدتان احترام پیدا کرد ؟
چگونه ملت آذری عزیز شد ؟ ستارخان یادتان آمد و کی و کی ؟ نام بابک در مجلس و صدا و سیمایتان شنیده شد ؟ وووو
کاری به هیچ کدام تان ندارم که نمی توانم . از آنان که فاقد حافظه تاریخی هستند از این بیشتر نمی آید . آنچه برای من مهم است ، قربانی شدن جامعه ایی به نام جامعه ایی روشنفکرانی است ، که در تاریخ عصر معاصرتان ، لیست طویلی دارد . فاجعه ایی که در برابر چشمان من ، همواره دیده می شود ، سوختن نسلی است که بی هیچ گناهی ، فدای بازی اندوهناک بهانه های کوچک شماست .
شما به بازی حقیرتان ادامه بدهید . ما داغدیده نام قربانیان هستیم ، بی که چاره مان بوده باشد .
و این بار نوبت مانا نیستانی و عده ای دیگر است .
+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت
0:3 |