پاييز
فصل آشوب زرد و قرمز
در آب و آينه
و چشم هر كسي كه
ميتواند نگاه خيره داشته باشد
به نور و آتش / در كمي ابتداي يك خاطره طولاني
پنجره ها
به سوي نگاه سخت تو باز ميشود
( تو / هر كسي كه هستي / حتي اگر چشمان آبي داري / يا سبز يا /
يا به وقت ديدن پرنده / مثلا كبوتر يا پرستو / ميتواني بلند بخندي يا )
مرد
براي خاطرهاش شلاق ميخورد /
به خاطر يك صبح يا / يك استكان / يا رويي زيبا / حتي يك چشم و يك خنده
شايد بايد فرياد بزني / اعتراض
مثلا :
« آقا ، اينجا كه نميشود
محل عبور كودكي هاست ، احتمالا با بادبادكهاي قرمز/ خندههاي سبز »
يا :
« هر كسي كه ميبينيد
هنوز هم يك كودك است
با اندازه كمي بزرگتر / از اندازه كلمههايش / و آهي را كه ياد گرفته تندتند بكشد»
اما بايد
اول دگمه پيرهنت را ببندي / لخت سينهات ميتواند گلولهها را گمراه كند يا/
چيزي از صفحه را بيرون بريزد
مي بندي
دست كه پايين ميآوري ميشنوي
: « ببخشيد آقا
كمي وقت براي عشقبازي كامل داري ؟
از آن سوي جوي تا اينجا
چند قرن است كه راه آمدهام / سخت نيازمندم
لطفا »
پاييزوآشوب زرد و قرمز
و باور كن يك خيابان خلوت
باور كردي ؟ / حالا
مرد و زن
دست در دست هم بايد بروند / مي روند
دقت كن
بيشتر
از گيسوان زن خون ميچكد / مثل رگهايي كه / مي تواند در فضاي آبي /
كشيده شود
چراغ راهنما چشمك هاي قرمزش را
سكته كرده است
سخت نيست
تصور كن
و بانويي
در جايي دور
نخلها را ميتكاند / و پستانهايش را تندتر
قبلا
حتي پيشتر از آنكه ما ( من و تو / حضوري كه داشتهايم / لابد در يك عكس دو نفره )
در گوش رود چيزي گفته باشيم
دامني پر
پونه بر سر عشق باريده است / و خدايي را خطاب قرار داده :
« ديگر پيرتر از آن هستي به مذاقم شيرين تر بماني / بالهاي سفيدت را لازم ندارم »
ميدانم
باور كردن اين تصوير
و چيزهاي زيادي ديگر هم
سخت است / سختتر از ديدن نوك پرنده / آنگاه كه آوازي تند دارد
اما بايد اول
كوه را در كاسه سرازير كني / با قله و پهناي دامنش
(كاسه را در يخچال بگذار
بعدها خواهي فهميد كوه خنك نوشيدن دارد)
سايهات را با پشت دست
از ديوار براني / سايه قديميتر را هم از كنجاش
بيايي پشت پنجره
و چيزي در گوش باد بگويي / چيزي كه بفهمد / و تندتر بوزد
آنگاه
هواي اتاق بنفش ميشود و كبود
و هراسي سبك جانت را ميگيرد
ميبيني
اندام زن خونين است
برميگردد و از تو ميپرسد :
« حاضري جاي من باشي ؟ »
حاضري؟

