تبليغاتX
از کنج چندم دایره

سايت كتابلاگ متعلق به حسين جاويد است . سايتي كه در آن ، او نقدهاي خود به داستان‌ها  را منعكس كرده و نيز اخبار ادبي ـ فرهنگي را منتشر مي كند . با سايت كتابلاگ شما مي توانيد اخبار تقريبا كامل  در حوزه داستان را دريافت كنيد . جاويد را از نزديك مي شناسم . جوان وبسيار فعال است . و كسي  كه اهل ريا و تظاهر نبوده و به دنبال پيشبرد آن چيزي است كه سخت به آن علاقمند است ، يعني ادبيات .

 سايت كتابلاگ چند روز است كه فيلتر شده است . فيلتر شدن سايتي كه در آن حتي كوچكترين مسايل سياسي منعكس نمي‌شود ، نشانگر اين است كه سياست‌گذاران فرهنگيي كه در مسند قدرت هستند آنقدر با فرهنگ و ادبيات ناآشنا هستند كه آن را به مثابه خنجري تيز ديده ، و نمي‌ت‌وانند تحملش كنند .

راستي اگر ادبيات و فرهنگ يك كشور تعطيل شود ، هويت مردمان آن را با كدام شاخصه‌ها مي توان شناخت ؟

   

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 22:59 |

قرار بود مثل سال گذشته مراسم يادبود فروغ فرخزاد به مناسبت سالگرد تولد او در آرامگاهش ظهيرالدوله برگزار شود . قرار بود دوستداران او و دوستداران شعر و ادبيات و فرهنگ اين مرزوبوم در كنار هم گردآمده و ساعاتي چند در يك فضاي كاملا فرهنگي ، از ابتدايي‌ترين حقوق خود ، يعني حق حضور خود در كنار يادها و واقعيات علايق ادبي و فرهنگي خود ، برخوردار باشند . اما از همان ابتدا سياست‌گذاران فرهنگي بناي مخالفت‌هاي بي دليل خود را نهاده و مثل هميشه بر ساز ناسازگاری دميدند .

آنها حتي از دادن مجوز استفاده از  فرهنگسراها خودداري كردند و در نهايت به عنوان پيشنهاد اعلام كرده بودند حالا كه مي‌خواهيد چنين مراسمي را برگزار كنيد ، مي توانيد با هزينه خود يكي از تالارها را اجاره كنيد . تعجب نكنيد . سياست‌گذاران فرهنگي ، عظمت فروغ ، شعر ، اهالي فرهنگ مملكت خود را تا حد استفاده از يك مكان چلوكبابي خوري پايين آورده بودند و اهالي ناچار شعر هم قبول كرده بودند . اما در صبح روز اجراي مراسم ، حتي از اين حداقل دردناك هم بيمناك شده و با احضار مدير مسئول مجله گوهران ، دستور عدم اجراي مراسم را صادر كرده بودند . از آرامگاه ظهيرالدوله هم خبرهاي بدي مي‌رسيد . بسياري از دوستداران فروغ كه به زيارتش رفته بودند با در بسته و حضور ماموران در محل روبرو شده و بالاخره چند تن هم دستگير شده بودند .

بعد هم شايعات و متهم كردن شاعراني كه احتمالا با همديگر درباره مسايل مختلف اختلاف نظر دارند .  چون گويا حراست نيروي انتظامي گفته بود ، يكي از ميان خودتان گزارش داده كه چنين مراسمي ، در واقع پوششي خواهد بود براي فعاليت‌هاي خاص سياسي و لابد در راستاي خواست بوش جنايتكار براي سرنگوني از راه تهاجم فرهنگي .

نمي دانم ، باز هم ، تنها صداست كه مي ماند ؟ يا اين سكوت است كه سرشار از ناگفته‌هاست ؟  

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 10:13 |

امشب براي شركت در مراسم يادبود فروغ فرخزاد به طرف تهران حركت مي‌كنم . احتمالا تا جمعه آنجا باشم . دوستاني كه مايل هستند با هم ديداري داشته باشيم ، لطفا با شماره تلفن ۰۹۱۴۴۵۲۱۳۴۵ تماس بگيرند .

 

با سخنرانی فاطمه معتمدآریا برگزار می شود:

یادبود فروغ در جایی غیر از ظهیرالدوله
مراسم یادبود چهلمین سال درگذشت فروغ فرخزاد که قرار بود در ظهیرالدوله برگزار شود به مکانی دیگر انتقال یافت.

به گزارش خبرنگار مهر، مراسم چهلمین سالگرد درگذشت "فروغ فرخزاد" که پیش از این قرار بود بر سر مزار او در ظهیرالدوله برگزار شود، با تغییر زمان و مکان برگزاری در جایی دیگر برگزار می شود.

این مراسم قرار است از ساعت 30/16 تا 19 روز سه شنبه 24 بهمن ماه در شهرک غرب، بلوار فرحزادی، جنب بزرگراه نیایش، خیابان تربیت معلم، تالار ارغوان طلایی برگزار شود.

محمدعلی سپانلو و فاطمه معتمدآریا نیز از جمله سخنرانان مراسم سالمرگ فروغ خواهند بود. همچنین شنیده ها حاکی است در این مراسم از پری ملکی زنگنه تقدیر خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 17:40 |

                     شاعري با كلمات پاره پاره

             نگاهي به شعر « بعد از نفر چندم » سروده مظاهرشهامت

                                                           نوشته : محمود مهدوي

 

 

« بعد از نفر چندم » قطعه شعريست گزنده ، دهشتناك و تلخ . در ان ، لاشه‌ها متعفن‌اند و ما در منظرگاه پله سيزدهم ، از مرگ لذت مي بريم . شاعر ، ساختماني شيشه‌اي با تصاوير بديع مي سازد و تا مخاطب قدم به پله اول مي‌گذارد همه چيز بين بود و نبود به نوسان مي افتد . دنيايي خلق شده و در دم نابود مي گردد و ترديدي ديوانه‌كننده ، همه چيز را از قطعيت مي اندازد . چنان كه در قطعه آخر شعر ، شاعر با مهارتي ستودني ما را كنار خود مي كشاند و با هم خيره مي شويم به آغاز سيزده پله . انگار اين همه خرده روايت هنوز در ذهن شاعرند و ما بهت‌زده در آن حوالي ، اتاق – جامعه‌ايي را مي‌بينيم كه نحسي سيزده ، در پرندگان سر بريده و بدن هاي آش و لاش نمود پيدا كرده و لاشه‌هايي زنده ، بي هيچ انديشه و شعوري بر جاي مانده‌اند .

در خارج از فضاي شعر نيز سياست ، بيابان را از ستروني نجات مي دهد و در خيابان ، رنگ ها از جلا مي افتند . تركيب رنگ ها آبي ، سبز ، قرمز و سياه كه به ترتيب مي توان آنها را نمادي از اب و آسمان ، خشونت و ظلمت تصور نمود ، حاكي از چيدماني هوشمندانه‌اند .

انكار و طرح سئوال پاياني هم نمي تواند التيام‌بخش زخم هايي باشد كه دل مخاطب را ريش‌ريش كرده و ديگر ذهن او به كار افتاده و بقيه ماجرا در مخيله‌اش شكل مي گيرد .

واژگان روزمره نيز در « بعد از نفر چندم » طوري كنار هم قرار گرفته‌اند كه در نگاه اول نمي توان حدس زد داراي مفاهيم عميقي باشند ولي وقتي يكي‌دو بار آن را مي خوانيم ، سياليت كلمات ما را به طرف گفتگوي صميمي با شاعر سوق مي دهد . انگار در زبان فارسي از اين كلمات اعاده حيثيت مي‌شود و هر چيزي ، خالصانه و عريان ، معني خود را القا مي كند  و زاد و ولد و مرگ انديشه‌ها ، در بلور كلمات منتخب ، وجهي ديگرگون پيدا مي كنند . براي همين « گلوله » فراتر از مفهوم معمولي خود حركت مي كند و « انار » به غناي فضاي بعد از اصابت گلوله مي افزايد . زناني هم براي « لاشه‌ها »ي مدفون در لابلاي سطور « كل » مي زنند.و شاعري« كلمات » را از هم مي‌درد .

قطعه شعر مورد بحث ، مانند بعضي از فيلم‌هاي ساختارمند هاليوود شروع مي‌شود . در اول فيلم‌ها صحنه‌ايي نه چندان گويا و كليدي نشان داده مي‌شود و مخاطب هم بعد از اين صحنه‌ها ناخواسته در دام روايت گرفتار مي‌شود .

اتاقي در بالاي سيزده پله در قطعه اول شعر ، مكمل مثال بالاست . پرندگان سر بريده و بدن‌هاي آش و لاش نيز همان معجون و تمهيد نويسنده براي پيگيري اجباري روايت است .

اين شعر سه قطعه‌ايي را مي توان با اساسي‌ترين تعريف داستان – شروع ، تنه و پايان – نيز مرتبط دانست . شاعر بعد از شروع ، به بسط داده هاي فشرده‌اش در سطور آغازين مي پردازد و سطح روايت را وسيع‌تر مي نمايد . بيابان ، خيابان مي شود و جنگ درمي گيرد ، تراز زندگي به هم مي خورد و همه به گورستان هجوم مي برند . شهري نيز در لالايي زناني خسته مي ميرد . در قطعه سوم هم ، گمگشتگي و حيرت وصف‌ناپذير برجاي مي ماندو گويي آن همه تصاوير مغشوش ، ولي واقعي ، در كابوسي طولاني ، اتفاق افتاده‌اند و شاعر خيره به آغاز سيزده پله ، مي نشيند و ما هنوز به خوانش سطر اول شعر مي‌پردازيم . و در نهايت اينكه ، تمامي تصاوير و روايت‌هاي پي‌درپي شعر ، مي خواهند هنوز از ذهن شاعر ، آغاز شوند :         

 

« بعد از نفر چندم »

 

 

 

تا اتاق من در بالا سیزده پله هست

در آن پرندگانی را سر بریده اند

چه لذتناک است تماشای بدن های آش و لاش

وقتی تا حد مرگ می ترسیم

ومی لرزیم در بادی که درختان را خم و راست می کند حتما در جایی

در گوشه اولی گلدانی هست

در گوشه دومی گلدانی هست

در گوشه سومی گلدانی هست

در گوشه...

در گوشه سیزدهمی گلدانی هست مواظب باش

مگر با من بودی تا سیزده که نرفته ام هنوز از اولی هم ؟

 

در اولی صدای رعدی هولناک

در دومی برق آسمانی را تقسیم می کند

در سومی رای می دهند رای می گیرند کارت ها خیس می شود

کسی رئیس جمهور می شود شعار می دهد می میرد راه می رود

در چهارمی برق آسمان را تقسیم می کند در دومی عادلانه نبوده

در پنجمی خیابان را به بیابان می برند جنگ می شود ننگ هم می شود

بیابان می ترسد عقب می نشیند کم می شود باز خیابان می شود

می توانی جمع کنی هرچه جسد جنازه لاشه و هرچه ناله آش و لاش مثل پرنده

بر می گردیم مواظب نبودی انداختی یکی از گلدان ها را

و ترسید آن هنوز نمرده در کنار دری آبی که زنی هم گریه نمی کرد آواز می خواند

و چشم های سبزش زیبا نبود بخورد به رنگ روسری قرمز افتاده از موی سیاه

 

در ششمی شاعری لیوانش را شکسته پا نگذار روی برگ های آن پاییز قدیمی

از درختانی روییده در هفتمی ریشه هاشان حتی از اولی

در هشتمی کودکی آواز می خواند راه نمی دهد کج می شود به چند سکه

در نهمی گل گلدان خشک شده کار پسرک است آب نداده

در دهمی در داستانی گشوده می شود اتاقی دارد بالای سیزده پله

در دهمی سیزده نفر تیرباران می شود خون شان بر همه

بعد مادرها از گورستان برمی گردند دختران را شوهر می دهند به گلوله

و کل می زنند چنگ می کشند بر صورت و خون و سرخاب

خسته که می شوند انار می شکنند جلوی هر در و به شهر لالایی می خوانند می میرند

در یازدهمی باز شاعری نشسته پاره می کند کلمات را

شعر بوی زخم می دهد بعضی عاشقانه با کمی التماس

در دوازدهمی ...

 

صبر کن برمی گردیم به قبل از اولی

من اتاقی نداشته ام در بالای سیزده پله

پرنده هایی را درآن

و چه لذتناک است

وقتی ..

شما را نمی شناسم

و ندیده ام در آن شهر

کدام شهر ؟

و با چه کسی حرف می زده ام تا اکنون

سکوت کرده بودم خیره شده بودم به آغاز سیزده پله ؟

  

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 0:45 |

برای دلبری کردن باید دلی داشت

دلبری کردن ، آغازی است برای کاری عظیم . نفی هر چه که بود به سانی که بود و به گونه ایی که هست . یعنی چه ؟ یعنی کول بر دیوارهای پایدار فشردن و چندان پای لغزاندن در روی شن زار پای دیوار ، تا فروریختن ارتفاع و عمق . یعنی سرشاخ شدن با مجموع واقعیاتی که به و با بلندی زمان پیش آمده و ریشه در عادت تو و همه دارد . پس ، دلبری کردن یعنی کاری عظیم کردن . اما برای کار عظیم کردن ، عظیم بودن ضرورت دارد . و عظیم بودن ، غیرتی است که از کون آدمی آغاز و تا مغز او را طلب می کند . اتفاقی است مثل تصمیم گرفتن برای کوس کشی در یک جامعه متعصب مذهبی با قیمت مرگ . نه ، نه تصمیم گرفتن ، بلکه کوس کش بودن از سر تا پا . پس فاش بودن . نه برای شفاف شدن که برای معرفی زنده بودن و زندگی کردن درست به گونه ایی که هستی و باید باشی .

بیایید از این دریچه آلوده و حتی متعفن ، به معرفی یا به معرفت خود بپردازیم . کلمات پاک ، پاکی خود را از دست داده ، قادر به بیان تازه ها نیست . ما به دلبری دل می بندیم که جنده است . او را دوست داریم . بله یک جنده را دوست داریم و می خواهیم با کلمات شایسته او ، او را دوست بداریم . اما باید ثابت کنیم که از رخ این دوست داشتن عظیم ، اهانت عصمت را ، می زداییم . البته که این با رها شدن در لذت آنی یک هم آمیزی سگانه فرق دارد . عصمت را اگر نزداییم ، دچار انتقام آن هستیم از چیزی که آن را بیگانه کرده و بیگانه شده است .   

غیرت از کون تا به هر جای بدن و رسیدن به ملکوت از این سیر ، درست همیجاست که می تواند معنی پیدا کند . دل داشتن به مصداق کون داشتن است که مفهوم واقعی شرافت را پیش می کشد . اگر نه آن شرافت منسوخ ناکارآمد باستانی که دیگر به کار نمی آید .  و تقصیر هیچکس نیست که این بار شرافت مقدس با کون گهی ، همدوش آمده است . نه عزیزم ، باور نمی کنم نو بودن غیر از عریان بودن بوده باشد . کوس کشی که حجاب بر ماهیت خود می کشد ، یک متبحر شکست خورده است . کس بده ایی که نمی داند چگونه باید از این راه لذت ببرد ، احمقی است که به شکل دهشتبار ، خود و دیگران را یک جا گول می زند . شاعری که نمی تواند با کلمات و افکارش همخوابه بشود ، جاکشی بی مزد است . سیاستمداری که عرضه ندارد پابه پای اهانت سینه سپر کند یک عوضی است که نمی داند کون فقط جایی برای ریدن نیست . روشنفکری که جز چس ناله و ادای مظلومان را درآوردن چیزی را بلد نیست ، نام بزرگی را آویزان کیر نداشته اش کرده است .

پس با این حساب ، این میدان ، همینطور که به نظر می رسد ، میدان خیز کوتوله ها نیست . و نیست میدانی برای نمایش مفهوم کوتوله گی و دست یافتن به لذتی از راه کوتوله گی .

 عزیزم ، رومی بودن همان زنگی بودن نیست . رویم نمی شود بگویم روی رومی ها رو به کجاها دارد و زرنگی زنگی ها به قدری است که از خیلی از رنگ ها بالا می روند . برای تفکیک اینها جنگی بزرگ لازم است تا روشنگری کند . و گرنه نمی شود تو بتوانی کوسی را که مایه افتخار است در پرده شرم پنهان کنی و از این راه بتوانی زن باشی و بمانی . یا من عمری حمال چیزی به نام کیر بمانم و ندانم واقعا نشانه هستی ام بوده است . کمی باید عایشه بود تا شد اویی که در زمانی ، که ممکن نبود . زنی بود فهمیده بود کوس اش ارزش توست . کمی باید آغامحمدخان قاجار بود تا فهمید که فقدان کیر ، چقدر می تواند مایه بزرگی بوده باشد . نه ، کیر و کوس دلبر سکه های زنگ زده ای نیست بتوان از هر جایی یافت . باید بتوان دلش را داشت تا به دست ،آید . در آنسوی مرزها ، خبری نیست حتما که آدمیانش ، مجبور باشند هنوز اندازه آلات تناسلی فکر کنند . کردند و کردیده شدند و گذشت . و اکنون ، نه با درد که با لذت طبیعی جنسیت خود و افکارشان زندگی می کنند . آنقدر زمان هم گذشته بتوانند درد دریدگی ها را فراموش کنند .

نمی شود از سویی ادعای مدرنیست را کرد و از سوی دیگر در رفتارهای حتی عادی به شدت سنتی بود . یا اصلا کاری کرد و رفتاری که هیچ ربطی به هیچکدام نداشت . البته می شود در جا زد ، می توان به چس ناله ها ادامه داد . در این صورت همان چرخ است که بر همان مدار خواهد چرخید . این هم که عیبی ندارد . ولی اگر غرض روشنفکری است و آن هم از نوع ایرانی و در ایران بودن ، در آنصورت ، باید قدرت و تحمل گاییده شدن را هم داشت . یعنی تا جایی که خون از حلقه گهی ات فروریزد تا بلکه این مغز ده ها قرن مسکوت ، تکانی بخورد . این که تقصیر من نیست ، بلکه تقدیر توست که تقدیر آتی ات ، به رفتاری از کیر و کس و کون ، وابسته شده تا به تکوینی دیگر برسی .

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 11:31 |

دارم به اين فكر مي‌كنم اگر نتوان يك فضاي شخصيتي منحصر به خود كه حاصل همه درگيري هايت با محيط اجتماعي‌ات است و بالاخره و پس از مدت‌ها كلنجار رفتن‌ها ، به بودنت با خود و براي خود پاسخ داده ايي ، رسيد ، چه اتفاق مي‌افتد ؟ اينكه بنشيني ( ايستاده باشي ، يا خوابيده ، يا حتي در حال نيم خيزي براي پاسخي آني ، فرقي ندارد ) و در ميان يك نظام اخلاقي سفت و سختي كه از رگ‌هاي تاريخ و ميليون ها آدمهايش كه زياد هم با آنها آشنا نيستي و آشنا نيستند زياد هم با تو ، فروباريده و مثل تارها و زنجيرها در برت گرفته‌اند ، فرصت كم زندگي‌ات را تمام كني ، واقعا كه . يعني واقعا بي‌حربزه‌ايي بوده ايي كه هيچ استقلالي براي حس و فكرت نداشته‌ايي . كوني كه نتواند بداند مي‌تواند بداند براي خودش بگوزد . بلي ، بي‌رودربايستي مي‌گويم ( عجيب است كه با خودم هم رودربايستي دارم ) ، سخت است باور كنم انساني باشم به اندازه كونم كه نمي‌تواند بداند مي‌تواند بداند . عفن اين هيكل حالم را به هم مي‌زند . قبول دارم مي‌توان اين بود و بي‌هيچ مسئوليت و مخاطره زندگي كرد و تمام كرد . اما مشكل اين است كه نمي‌دانم كدام تقدير ( شايد فريبنده و مضحك حتي ) باعث شده فكر كنم ، اين نهايت كوچكي است . يك روح لجباز وادارم مي‌كند فكر كنم بايد به بزرگ و آزاد بودن فكر كنم . يعني چه ؟ يعني اينكه گلاويز شدن با هستي . با آن هستي كه گويا پست‌فطرانه و خائن ، قصد كرده بكوبدت سخت و تسليم‌ات كند .

چگونه مي‌توانم به اين گلاويزي با نيرويي بزرگ ادامه بدهم . موقعيت برزخي همين است . از يك سو مي‌خواهم خودم باشم . به اندازه خودم . مي‌خواهم به اندازه زندگي ام زندگي كنم . دوست داشته باشم . لذت ببرم . اجازه داشته باشم حداقل به اندازه شعرهاي كوچكم زندگي كنم . اما قدرتي كه احاطه‌ام كرده ذره ذره احاطه‌ام كرده است . يعني با همه توانش . چه مي‌توانم بكنم . مي‌انديشم و مي‌بينم ديگران به راحتي اگر با آن كنار نيامده‌اند با آن كنار آمده اند . يعني با هزار نيرنگ و كثافت‌بازي و پدر سوختگي و با فريب دادن خود و ديگران به خواست‌هاي خود رسيده و مي‌رسند .مي‌توانم دلم بخواهد مثل آنهاد با هستي كنار بيايم . اما نمي توانم . آنها و آرزوهايشان را و همه آن چيزي را كه به دست آورده‌اند حقير مي‌بينم .

پس آخرين واكنش خود را نشان مي‌دهم كه از سر اجبار است . من در بن‌بست‌ها فرياد مي‌زنم . اعتراف مي‌كنم . اعتراف آن چيزي كه اساسا نبايد هم مخفي شود بلكه مجبور بوده‌ام مخفي اش بكنم :

من خارج از احكام شما زندگي خواهم كرد . به همه قوانين شما پشت خواهم كرد . در اين صورت حتي اگر ( حتما ذره ذره فرسوده شوم و روحم هميشه در درد و الم باقي بماند ) به خيال خود پناه خواهم برد . اين گلاويز شدن با مرگ است مي‌دانم . اما كمترين حق خود را از حيات خواهم گرفت . چرا كه بزرگ بوده‌ام و بزرگتر از همه‌تان زندگي مي‌كنم .

ليكن اين اعترافي است به شكست . اصلا هر اعترافي به معناي شكست است . دوست مي‌داشته‌ام كه اينك خشمگين شده‌ام . خشمگين شده‌ام اما هنوز هم بيشتر دوست مي‌دارم . من بلد بوده‌ام سكوت كنم تا به جايي كه فرياد را هم ياد گرفته‌ام .

اكنون :

از سكوت به فرياد رسيده بودم و مجبور شده‌ام از فرياد به سكوت برسم . اولي اگر افتخار بود دومي اما دردناك است . چه كسي خاضر است آن را به دوش ببرد ؟ هيچكس . اين كولبار من است . اين و عشقي بي‌پايان كه خود مي‌دانم و بس .

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 0:23 |