پشت پردهها پرپر مي شوم
و چند كلاغپر بيپر / آه صداي بيپير يك پاييز دم در
دوست من
شكيبايي را به باد بده يك دامن / حتي دو كف از دست
اين تپانچه تيپ كشته هايش را به ياد ندارد
جز يك عطسه آن هم مكث آخرين براي كمي گلوله آخر
شكي كه قاطعيت را چهاربار يقين ميكند ناچار در چهار سو
و زنان سه طلاقه را امان رقص نميدهد / و طعم بوسه از بازوي خويش / سفيد
گفته بودم كم نقاره بايد زد روي پينههاي دست عقربه / گفته بودم ؟
دم دم ددم دمدم داراف ريپ ريپ راراپ راپراپراراپ
جن برقصان آهو بگير آهو بگير ال داليندا گووزا باشين
صخرهها حرف ميزنند
چشمها حرف ميزنند
چشمهها حرف
دستها
چه چيزهايي را روي رف مي زنند
بازهم دف
بازهم دف ميزنند ؟
سر همين خيابان از شتر پياده شو / دست از دستار بياور
رو به هر سمت بانگ
اي خلايق
اين اشتر طعم درختان خرما را از
بوي بدي نيست زياد عادت ميكنيد
در عوض
در ساعت هاي منبعد طلا در گلويتان مي درخشد / درّ بدخشان
باور كنيد
ديگر هيچ حجابي مجابم نمي كند جم نخورم
نه ، نشد
اين هم راست كارت نبوده / افسار بگير / در كودكي هايت سار بگير
و جل و پلاس و كاسه و كوزه
وه رو را بروم رم
جز او را بروم رم
از اين دشت خدايا
كو سو را بروم رم ؟
روراست بگويم از راست رودهام بالا برو خال بر پيشانيت بكوب از ستاره
پسكوچههايم زياد است هزار منم سرگردان آن ميخواهي گم شوي؟
باغ و چراغ واگذاشتهام گََرد و گِرد و غبار گردون / سبكتر مي برمت
جيرماغ – جيرماغ چيرمالان كوينگيندن / عريان سينهات كافي نيست /شير و سفيد
تيزتر از تبر بايد خالي شد / يا درياتر از پر
اگر نه تنها او مي ماند او از چراغهاي قرمز پرواز كرد و پرز پيراهنش در هوا
بو شهلي آيدان نه ياغير ؟ بلكه گيسويت شك مرا هدر ميدهد شكيل
نرم خنك سيمين با بوي نگاه ابر و پلنگ و مه و ترس را رم ميدهد و تو را آشتي
كدام برگ نه بيلم پاييزين / راست صدايت ميرقصد ها بئله / يا بئله
دوار سرخ با خطوطي از سبز و آبي مثل چشمهاي روبروي بهار
اما ديگر هيج جا خلوت نيست / مجبوريم جندهتر از جن عاشق شويم / روي اوراد رديف
و تو اينبار با تمام دلت
به قوطي هاي زنگزده كنسروها و بطري هاي پلاستيكي پاره كرشمه بيايي
كسي باور نميكند اما
ما ميدانيم كه درست همينجا عقابها عق زده
و خيل اسبان از روي خيال يورتمه رفتهاند
باساباسا گئديرسن ايلهبيل كسي خوك در نيزار ميدواند / دونوز كيمي
تقصير كسي است كه گفت
نوكرها كرهاي مادرزادياند / بله قربان / دارم قر ميدهم/ اندازه بان /بامش بيش
پشت پردهها پرپر ميشوم كلاغپر ميروم يادت ميرود قامتم بلند است
مگر براي اين همه سال بايد آن همه سالنامه بنويسم / آدم حسابي
روان اين رود رنجورتر از اينها است / شده / مي
آنها كه گفتند از شر شعار راحت شدهاند چمباتمه مينشينند روي سرب داغ
بو ندي منه اوجو بيز كه نميگويند زخمي تاريخ شده باشند
اين تپانچه براي كشتههايش قلك ديجيتالي دارد
و دارد داردهايش را با آيا آيه ميكند
و من دارم با جن برقصان آهو بگيرهاي تو هايهاي گريه ميكنم
چه فايده ؟
ميبيني كه
چكمه ها پستمدرني ميرقصند و خون يك مولف مرده است :
« شاعري بوده
از سلاله بهت
ناكام صبح
از دقيقه هاي اول
و كابوس هميشهاش
سواري گردنفراز
بر گرده گربهايي گرانقيمت
و از همه جاي آسمان
ريسمان آويزان ميكرد
تا
همه شما تاببازي بياموزيد »


