تبليغاتX
از کنج چندم دایره

پریروز دوست و شاعر خوب هومن عزیزی از سوئد با تلفن با من تماس گرفته ، ضمن گفتن تبریک و خسته نباشیدی به خاطر نوشتن رمان ... آدمیان که در ... از من خواست قبول کنم آن را در سایت مانیها به صورت الکترونیکی منتشر کنند .

هومن و مریم عزیز ، متشکرم .

متن پی دی اف رمان ...آدمیان که در... را می توانید در سایت مانیهاهم بخوانید .  

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 16:26 |
جشنواره‌ي داستان "راوي" برگزيدگانش را معرفي كرد

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
1386/05/27
08-18-2007
11:50:26
8605-15278: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

نخستين جشنواره‌ي سراسري داستان «راوي»، روز گذشته با معرفي برگزيدگان، در تبريز به كار خود پايان داد.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين جشنواره كه فراخوان آن سال گذشته اعلام شده بود، 950 اثر داستاني رقابت كردند، كه از ميان اين آثار، پنج داستان برگزيده شدند.

مظاهر شهامت و ضياء وظيفه‌شعاع به‌عنوان نفرات اول، داود خدايي و غلامرضا معصومي به‌عنوان نفرات دوم و شهره احديت نفر سوم اين جشنواره معرفي شدند.

همچنين 10 اثر براي چاپ در يك مجموعه انتخاب شدند.

اين جشنواره بخشي جانبي با عنوان بهترين اقتباس سينمايي داشت، كه جايزه‌ي آن به بابك نينقي براي فيلم «نويز»، كه از يكي از داستان‌هاي غلامحسين ساعدي اقتباس شده بود، تعلق گرفت.

همچنين آتيلا اسكنداني كه دبيري اين جشنواره را برعهده داشت، گفت كه داوران خواسته‌اند نام آن‌ها اعلام نشود.

به گفته‌ي او، فراخوان دومين جشنواره‌ي داستان «راوي» مهرماه منتشر خواهد شد.

اين جشنواره از سوي انجمن جمعيت سفيد برپا شد.

انتهاي پيام

كد خبر
+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 15:2 |
 

۱- خوشحالم که رمان ... آدمیان که در ... دارد خیلی زود مخاطبانش را پیدا می کند . از اسداله امرایی - قاسم کشکولی - یاسر نمکچیان - هاتف خرازیان - داریوش معمار - مزدک پنجه ای - علیشاه مولوی - حافظ موسوی - حامد رحمتی - سعید طباطبایی - میترا الیاتی - ناماجعفری- ابراهیم شیرگیر- وحید علیرضایی- اصلان پاشا  و دیگر دوستانی که در معرفی این رمان زحمت کشیده و می کشند  سپاسگزارم .

۲- دوستان نویسنده و شاعر تبریزی از من خواسته اند در جمع پرشورشان حضور داشته باشم . با امتنان از آنها امروز و فردا با آنها خواهم بود و امیدوارم آشنایی بیشتری با خود و آثارشان داشته باشم .

۳- این هفته با داشتن دیدارهای خوبی مانند دیدار قاسم کشکولی ، علیشاه مولوی ، حافظ موسوی ، حمید رهبر ، محمدعلی مقدم ، ناما جعفری  و دیگر دوستان در اردبیل ، هفته خوبی برای من بود . و باضبط صدای شعر شهلا بهاردوست از آلمان .

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 8:15 |

 « دلي دمرول ، داستاني تا به امروز »

 

در خانه ات رو به سوي طاقچه پر از كتاب يا كتابخانه اتاق نشسته‌اي و دلت مي خواهد در اين خلوت ، از سرعت و آشوب سرگيجه آور جهان مدرن ، اگر شد دمي بياسايي.چشمت مي افتد به كتابي با عنوان « دده قورقود »كه در گذشته خوانده اي و بفهمي نفهمي تمام كرده و در ميان ديگر كتاب‌هايت قرار داده اي . اما اكنون ، ناگهان سرو صدايي از ميان آن به بيرون مي ريزد و بگوش مي رسد .فكر مي كني از كدام داستان ؟ ديرسه خان ،بساط تپه گوزي ،بگ اوغلو ؟ نه ، از دلي دمرول .

صدا وتصويرها را تو را در بر گرفته با خود به آن جهان مي برند . آنجايي مي شوي . آنجايي و نظاره گر : دلي دمرول ، مردي تنومند و جسور باسري پر از غرور و بازواني مالامال از قدرت و ديگران ، ديگران با پوشش و حيات پر عظمت و مالك تام نوع « بودن » خود .دلي دمرول بر روي رودخانه خشك پلي زده است .همه را فرمان مي دهد براي رفتن به آن سوي بايد از روي پل او رد بشوند . آنانكه به اختيار و بي اعتراض مي روند سي و سكه مي پردازند اما معترضين ، كتك خورده و تحقير شده ، با بدني خونين ،مجبور به گذشتن از آن مي شوند و چهل سكه مي دهند .چه اعتراض پر بهايي ! كلمات دور هم آمده ، نوشته شده و تو را ربوده اند .اكنون حوادث را شكل مي دهند.در جاي نزديكي از جغرافياي ذهنت « اوزان »يا « عاشيق » با لباس مشخص و سازش به دست ايستاده و آنها را نقل مي كند .نوشته و نقالي متحدانه آن حوادثي را تكرار كرده يا مي آفرينند كه تو با ديگران زندگي اش مي كني .اتحاد تو وشماست با داستان ، با نويسنده ، با اوزان .تو دلي دمرول هستي يا مردي كتك خورده كه چهل سكه مي دهد و با پاي لرزان و دلي خشمگين ، روي پل قدم برمي دارد .شايد بعدها عزرائيل شوي يا مرده اي روي دست دلي ، خدا و عزرائيل .سحر كلمات جبار و مهربان است .گفته مي شود يا نوشته .تور ا ديگر ياراي مقاومت نيست .هستي تا حوادث (از بود و بودن هاي كلمه ) آفريده شوند .كلمه ها قدرتمند و تو پل و اوزان و دمرول ، همه وهمه مطيعان امر و ابزاران لازم در جغرافياي بي زماني كه شما وشماها در رد و انتخاب آن هيچ اختيار و آگاهي نداريد

 

- پناه درختي را مي جويي كه نيست .مي ترسي دلي تو را ديده بخواهد كه از پل بگذري .

اگر در نظر بگيريم داستان دلي دمرول داستاني بحرانمند اسنت و بحران از لازمه هاي تداوم داستان است ، بلافاصله مي پذيريم ايجاد بحران و گره گشايي در مسير آن براي ايجاد احساس درگيري خواننده با متن و پس از تلاش هاي بسيار و خلاق يا نه ، رسيدن به آرامش و احساس التذاذ از اين قبل براي اواست . نتيجه اي كه از اين پذيرش حاصل مي شود مي بايد چنين باشد كه در واقع بحران به هر شكلي كه رخ مي نمايد و با هر ابزار و اشخاصي و معاني كه ساخته مي شود النهايه در خدمت داستان است . خصوصا زماني كه در مسير يا نهايت داستان ، با انجام رفتار گره گشايي، حل شده و توازن ادراك را باز پس مي آورد .اما در داستان دمرول  بحران ، صورت و كاركردهاي متفاوت از دانسته هاي ما را به خود گرفته است : شخصيت دلي ( عجيب است اگر تحقيقات زمان پيدايش آن يعني قرن 13 ميلادي درست بوده باشد  ) عليرغم ذهن تيپ آفرين ادبيات آن زمان با تعاريف جديدشخصيت پردازي در داستان مدرن ، سازگاري بسيار نزديكي را نشان مي دهد . طوريكه او نه نماينده يا نمود صفات قهرمانانه كه نشانگر شاخصه هاي فرديتي تعريف شده و مجزا در داستان است .كما اينكه در طول داستان و در پايان آن كاربردهاي قهرماني را حتي وانهاده و در عنوان يك معترض كاملا فردگرايانه باقي مي ماند .اگر يكي از تعاريف بحران را همانا به هم خوردن اصول ثابت ورفتارهاي منتظر از آرايش امكانات ماقبل بدانيم در واقع با انتخاب دلي دمرول به عنوان يك شخصيت و نه نماينده يك تيپ در داستان ، اولين بحران نامنتظر را مي توان باز شناخت .قهرمانان اگر به سامان رسانان جوامع بحران زده داستان ها بوده اند ، دلي بحران آفرين براي داستان و محيط زندگي خود است . اين يك رفتار شخصيتي است و در هنگام نوشته شدن آن ، گامي بسيار جلوتر از عمر داستان است .گيريم كه زبان رويگرد و خطي ، اين و ديگر مهم هاي درگيركننده را با لحن شفاهي و تلالوهاي شاعرانه تعديل مي كندكه خود بر زيباسازي پنهانكارانه متن مي افزايد .

دمرول كه خود به لحاظ شخصيتي نمودي در دگرگوني كاربري افراد است به تبعيت از بحران سازي زبان درداستان عناصر معني دار داستان را به هم زده و سعي در معني سازي ديگرباره آنها دارد .ايجاد پل بر روي رودخانه خشك عملي بيهوده وبي معني در واقعيت عيني ولي زيبا و پرمعنا در واقعيت داستاني است .زبان قبل از به سامان آمدن در تداوم داستان ، اقدام به خودويراني خود در بستر عادت به استناد معناي منتظر كرده است .باج خواهي دمرول براي اثبات خودويراني زبان كه در شكل همجواري نامانوس اشياء و معاني جلوه گر شده چنان طنزي را ذر آرايش اجزاء زبان و شكل محيط بوجود مي آورد كه باوركردن اتفاق آن حتي با ذهنيت امروزين دشوار و عظيم مي نمايد .قبلا گفتيم داستان دلي دمرول اساسا يك داستان قهرمان محور نيست .چرا كه در اصل دمرول يك قهرمان نيست بلكه يك شخصيت است . در عين حال اضافه مي كنيم كه حتي يك داستان شخصيت محور هم نيست بلكه داستان و اجزاء سازنده اش همه وهمه در خدمت يك بحران كلي با دهليزهاي تو درتوست كه بوسيله داستاني نانوشته به نوشته يا گفتار تحميل شده و سعي در خوانش دوباره آن دارد .

مي توان پرسيد پل دمرول از كجا آمده وبه كجا منتهي مي شود ؟ نمي دانيم و داستان شناختي قابل اعتماد از اين و آن سوي به ما نمي دهد .شايد حرف آن دوست شاعر و بزرگوارم (صالح عطايي ) يك حقيقت بزرگ باشد كه مي گويد :« آن پل در هوا معلق و ابدي است » . با اين دريافت به ابهام حجيم تري رهنمون مي شويم … …

-                  مي تواني راحت تر تماشا كني .خود دمرول سخت در كار استحكام پل سرگرم است .

بنابراين اگرچه ثبات خود را به چشم و رخ مي كشاند اما تعلق آن به رودخانه خشك ، تنها يك ديدار مكاني براي تحمل نقش معنايي است ( البته نه چنانكه نماد كارآور است بلكه در ارتباط مستقيم تري با واقعيت ساخته شده يا ساخته شونده ) . چه مي بينيم ؟ پلي را كه بي هيچ تعطيلي آدميان به اختيار يا اجبار باج داده از روي آن گذشته و به آن طرف مي روند . طرفي كه قاعدتا بالاخره محدود است و براي اين همه آدم كه گويي از ازل تا ابد از روي پل گذشته و به آنجا مي روند ( بي هيچ بازگشتي ) بسيار تنگ . اما حرفي ديگر : مگر غير از اين است كه هر كسي در انتقال خود زماني را هم با خود مي برد ؟ كدام زمان را ؟ حال يا گذشته ؟ مگر آن طرف آينده اي متبلور شده است ؟ يا دارد اين اتفاق مي افتد كه مداكم زمانها گذشته و درآن طرف حجم پيدا كرده و سخت مي شوند ؟ اين آيا تحميل آن بحران بوسيله زبان در تداوم عادي زمان نيست ؟ چگونه زمان از يك مفهوم به لايه هاي جسميت تبديل مي شود ؟ نتيجه گيري از اين اتفاق و تبيين استخراج هاي اخلاقي و فلسفي و هر چه باشند و با هر فايده يا زيان ، اتفاقات مابعدي خواهند بود از خود اتفاق اصلي . يعني تبلور زمان به عنوان نمودي از بحران كه زاييده بحرانهاي قبلي يا در تداوم آنهاست .درست از اين قرار است كه سفت شدگي و انباشتگي زمان ، بيگانگي دمرول با اعتقادات آن سويي يان ، طبيعي جلوه گر مي شود .چرا كه هنوز تسليم گرداني و ديگرسازي شرايط آن سو براي دمرول موثر نيفتاده تا او نقش بحران سازانه خود را ادامه دهد .

قانون عبور از پل يك قانون مستبدانه است كه از دمرول صادر شده است .عبور خود او قاعدتا به نفع او نيست اما در فايده ادامه بحران هست .چرا كه عبور دمرول از آن و ملاقات چادرنشينان ، در عين حال قانون عبور را خدشه دار مي سازد . اما از جهت ديگر با پس راندن آن به وراي داستان ، آنرا جاودانه مي سازد و باز اينكه نقطه ايي مي شود براي آغاز بحرانهاي ديگر .چنانكه اشاره كرديم اصولا اين داستان كشف بحرانها در جايگاه آنهاست و تاكيد به حضور ابدي آنها . اگر گاهي دمرول يا عزراييل يا حتي خدا ، آفريننده آنها در محدوده زماني خاص معرفي مي شوند صرفا جهت باورپذيري است و بس .

دمرول از پل گذشته و از چادرنشينان علت شيون و فغانشان را پرسان مي شود .

-                  مي بينم يواش يواش به پل نزديك مي شوي . وسوسه رفتن به آن سو ؟ برو هرچه باداباد .

آنها جواب مي دهند جوان زيبا و قدرتمندي را داشتند كه بيمار شده و به دستور خدا ، عزراييل جانش را ستانده است .دلي عزراييل و حتي با كمي اغماض ، خداي آنها را نمي شناسد . دوستم مي گفت در اين جا تناقضي درشت وجود دارد و آن اينكه درك زبان با درك فرهنگ و اعتقادات آن كساني همراه است كه با آن زبان حرف مي زنند .از نظر او در اين نقطه ، كاركرد و يا شگرد خاص داستاني اتفاق مي افتد . بدون اينكه بخواهم وارد اين بحث بشوم ، دلم مي خواهد اين تناقض را ناشي از همان بحث سفت شدگي زمان در آن سوي پل بدانم كه خواه ناخواه با مفهوم انقطاع همراه است . در هر حال ، داستان براي رخ نمون كردن بحران ديگر ، دمرول را به عنوان معترض « مرگ » برمي انگيزد تا با شناخت عزراييل و خدا و كشتن عزراييل ، مرگ را تعطيل كند .بي آنكه بفهمد مرگ بطور منطقي هرگز نمي تواند پايان مرگ باشد بلكه ادامه آن خواهد بود .دمرول عزراييل را مي جويد و خدا كه از كفر و عصيان او به خشم آمده به عزراييل فرمان مي‌دهدتا اورا به شكل دردناكي بكشد .در حاشيه گفته باشم در حاليكه در آثار آن زمان بين خدا و انسان فاصله‌ي بسيار دور عمودي وجود دارد و به قول آلبركامو تنها پس از عصر خردگرايي بود كه خدا براي اصلاح و نجات جهان انساني و با خواست او در روي زمين حضور پيدا كرد و بقول سهراب سپهري بيش از هر زمان به انسان نزديكتر شد ،عجيب است كه در داستان دمرول اين نزدديكي انسان و خدا بوضوح احساس مي‌شود .تا به آن حد كه دمرول مي‌خواهد در جاده‌هاي دور براي او خانه‌هاي مجلل بسازد و با او مستقيم و بي واسطه به گفتگو بنشيند .عزراييل به شكل بدتركيبي با چشمهاي درشت وريش سفيد ظاهر شده و مي خواهد دمرول را بكشد اما او با كشيدن شمشير تيز خود حمله مي كند .عزراييل ازترس به شكل كبوتري درآمده و ازراه پنجره فرار مي‌كند .دمرول بااحساس پيروزي و خندان چند كبوتر را مي‌كشد و فكر مي‌كند اورا به قتل رسانده است . اما هنگام بازگشت عزراييل بوسيله اسب او ديده مي‌شود .اسب رم مي كند و دمرول را زمين مي‌اندازد .عزراييل روي سينه‌اش مي‌نشيند.ماجراهاي بعدي امكان صحبت نزديكتر و دوستانه اوو خدا را فراهم مي‌آورد و به شكل سطحي و احساسي سعي دارد بحران مرگ در داستان و واقعيت را حل كند اما ممكن نمي‌شود . طوول عمر زياد دمرول همچنان وسيله اعتراض او به مرگ است و درنهايت مرگ او و همسرش مويد جاودانگي بحران مرگ .

داستان اگرچه به پايان مي‌رسد اما بحرانها از ميان نمي‌روند و آن داستان نانوشته اصولا درپي حل آنها نيست . گويي زايش بحران تقدير بحران و ماست .

- براي اينكه كتاب « دده قورقود » را نبيني بهتر است غلتي زده و در روي ديوار اتاق به تابلوي « آفتابگردان » وانكوگ خيره شوي .      

 

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 10:56 |
گویی قرار نیست اخبار بد و درد و تاسف آور به آخر برسد . این روزها جز اینها نیست که نیست . روزنامه شرق باز هم توقیف شد . این بار به دلیل مصاحبه با ساقی قهرمان شاعر . شاعر ، اما در اندیشه دیگران همجنس باز . پس در حال انقلاب مخملی .

انگار به این زودی ها قرار نیست تعقل در سیاست مان جا داشته باشد . چقدر ویران کردن را بلدیم و از ساختن عاجز.

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:38 |
 

این متن همزمان در سایت دوات رضا قاسمی منتشر شده است

 

مظاهر شهامت

بی گناهی غارت شده بره ها

و زنانگی عقیم سه تار

 

« وردی که بره ها می خوانند » یا وردی که به بره ها می خوانند تا یادت بیاورد شعری از شاملو را که در آن غلامان در گلوی کبوتر چند قطره آب می چکانند تا بعد سر بره ها و کبوترها با هم بریده شود . خون باشد و پر و جفت های چشمان معصوم که غریب و عجیب به جهان می نگرند . حالا بی پناهی و قربانی شدن یا در قربانگاه بودن و خطر همیشگی آن معنی شده باشد یا نه . بعد بفهمی یا نه که تاریخ انسانی ما ، سراسر در کنار همین مفاهیم بودن بوده است . و دیر یا زود بفهمی نه فقط در اینجا که در هر کجای زمین و تاریخ ، گویی تقدیر همین بوده است و بس . با کمی رنگ و بو و شکل دیگر ، یا کمتر یا بیشتر و با بهانه های همسان یا متفاوت . قربانی بودن ، تشویق شدن و آذین شدن برای قربانی بودن و اغواء شدن یا نادانسته به مسلخ رفتن . پس همیشه در بی پناهی ، بی یاوری و دلواپسی اش زندگی می کنی و زندگی ات قطره قطره زهری بوده است که به کامت می ریخته اند یا می ریخته ایی . 

 چه شده ؟ یاد گرفته ایی یا به یاد آورده ایی که چاره ات این نبوده از مرگ فرار کنی یا آن را در دوردست ها بدانی یا در کمین . بلکه باور کرده ایی همیشه همراه توست . از هزارها سال با تو بوده است . و این را باید قبول کرده باشی تا اصل « غرامت هر چیز»  را رعایت کرده باشی . همین باور هم غرامتی است برای زیستن تا بعدها یا همین چند لحظه بعد بمیری و با زندگی تسویه حساب کامل کرده باشی .اما تا آن موقع بارها و بار می میری . مرگ را در هر لحظه مزمزه می کنی با طعم تلخی که دارد و نیست هیچگاه گریزت از آن .

بعدها رضا قاسمی خواهد گفت : « زبان خیانتکار است » . بگذریم که اصلا باید به این فکر کنیم که آیا این جمله وحشتناک کشف او و رمانش است یا از دیگری و دیگری و از خروارها تجربه انسان نویسنده و عمل نوشتن ، به او رسیده است .

هر چه بوده باشد آن جمله را – همراه با وحشتی که القاء می کند - قبول خواهم کرد . یعنی از همین حالا قبول کرده ام . اما با این وصف دچار آوار کلامیی می شوم که پرسش های مدامی را به یاد می آورد که به شکل پاسخ های خیانتکارتر آشکار می شوند . این همزیستی و همبودگی خائنانه پرسش و پاسخ با هم . وقتی یکی آن دیگریست و آن دیگری ، همین یکی . بی که بتوانی فراموش کنی که هر دیگری هر یکی است با حفظ نوع خود .

کارکرد خیانتکاری زبان آنگاه که متن نوشته می شود و آنگاه که آن متن خوانده می شود ؟ یعنی زبان خیانتکار نوشته می شود یا خیانتکارتر خوانده می شود ؟ درجه و جریان خیانت در کدام سو بیشتر است ؟ نویسنده یا مخاطب ،کدامیک بیشتر و دردناکتر قربانی شده اند ؟ طول و عرض خیانت در حیات کدامیک بیشتر بوده است با درد و رنج افزونتر ؟ و ...

این باور سنتی و عرفی را نمی توانم باور کنم که نویسنده بیشتر از خواننده اش از خیانت زبان رنج می برد . فکر می کنم از یک ارشگذاری اشتباهی صادر شده است . اینکه نویسنده در مقامی بالاتر از خواننده قرار دارد و عینا عمل نوشتن در برابر کار خواندن . شاید زمانی این گونه بوده است . اما نه حالا که خواندن ، افتادن است در ورطه های هلاکتبار، وقتی از مولف مرده هم امید یاری و یاوری نیست . باید بعضی جاها حتی بر روی زبان چاقو بکشی تا بلکه اندرون خود را برایت بیرون بریزد . آنجایش را که خیانتکاری کمتری را دارد .

قبول دارم تا مدتی و تا نوشتن و نوشته شدن رنج نویسنده بیشتر است و تا چنین مقطعی ، خواننده بی خبر در ایمن است . اما بعد از آن و بعد از به پایان رسیدن متن ، دوران رنج نویسنده هم به آخر می رسد و آن کشته شده ، این بار قاتلی است که تا ابد خوانندگان خود را فریب می دهد و بارها بار او را به قتل می رساند . چرا که تاویل ، عمل مردن نویسنده را در او مکرر خواهد کرد ، یعنی مدام او را می میراند.

در این صورت مردگی ی حاصل از این رمان دردناکتر خواهد بود . چون زبان برای قاسمی یا الکن بوده یا از زبان متوقع مخاطب پایین و سبکتر ، تا او را گرفتار متنی کند که با همه تظاهراتش در سطح می ماند و از آن اندیشه ایی که از رمانی از او انتظار می رفت و می رود خالی می ماند .

شاید همه چیز از آنجا آغاز شده که « جای عشق کسی ساب رفته » و دیگر نمی داند با کجایش و با چه چیز می توان عاشق شد یا فقدان آن را زجر کشید . شاید هم او باز هم « از راه و مسیری کج » چیزی را جسته که اساسا راهش آن نبوده که از آن رفته است .

آن راوی ایی که می خواهد چهلمین ( حالا تو بگو کمتر ، بلکه قداست عدد چهل آزار کمترت بدهد )  سه تار را بسازد چگونه می تواند با تلاشش ( تلاش گیجواره است با اندک ترین فرصت از روایت های پیاپی ) یا با امید آن ساز  یا صدایش ( نه امیدش زیبا نموده شده ، نه صدایش وسوسه انگیز ) ، دیگران را تحت تاثیر قرار دهد ، یا آنها را متحیر سازد ، وقتی که گزارشش از رنج و امید و صدای سازی که قرار است اهورایی بوده باشد ، گزارشی است با یک زبان ساختگی ، ، خسته ، سطحی ، تکراری و خیانتکار در بیان و توانایی آن . این زبان در پی کشف و نمود نیست ، بلکه نمودهای تکراری و قدیمی خود را دوباره نمایی می کند . یعنی گرفتاری کامل در خصلت آرکائیکی که دارد و قرار بود نویسنده از آن رهاییش دهد و رهایی دهد خود را .

یا وقتی که راوی گویا در بیمارستان و در زندگی تکه تکه می شود و اضافه ها و اضافی هایش برداشته می شود ، درد این شکستن ها و بریده شدن ها کدام صدایی است که با ارتعاش مدام و ابدی روح مخاطب را به لرزه همیشه وادارد تا او با همذات پنداری پایان ناپذیر ، فقدان یک شادی حسرتناک و حضور برجسته  دردی وسیع و عمیق را احساس کند .

یا با همان زبان ، نه همراه راوی که خود او باشد برای نه مرور خاطرات کودکی ، بلکه برای زیستنی نه دوباره آن ، بلکه از اول و برای اول بار یا اولین بار .

این ممکن نخواهد شد . چون زبان خیانتکار قاسمی هیچ تمایلی به تعمیق ندارد ، بلکه به گزارش خبری موضوع و اشیاء دم دستی می پردازد و مدام اخبار خود را تکرار می کند در سطح نمایانی که برگزیده است . زبان او خود را نمی زاید تا جهانی را زاده باشد . بلکه گردهمایی کودکان ناقص یک زبان – مادر گم شده است .

همینجا گفته باشم سبک قاسمی اساسا در همه نوشته هایش ( و در این متن هم تا حدودی در بعضی قسمت هایش  ) سبکی است رشک برانگیز . سبکی که مواج و عمیق است و هرسویی . و در آن صدها صدا به صدا درمی آید . همانی که در « همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها» به حد آواز همیشه دردی لذتناک به گوش می رسد و تو مجبوری میخکوب هیچ جایی باشی و تا حتی نه آخر زندگی بلکه تا نهایت مرگ بشنوی .

اما اینجا در عین حال اتفاق دیگری افتاده است . آن سبک گرفتار محتوایی شده که اساسا ظرفیت یا قابلیت تعمیق را ندارد یا لاقل با دید اکنونی قاسمی ، آن قابلیت را فاقد بوده است . شاید به همین دلیل است که به سادگی خوانده می شود ، به پایان می رسد ( بی انکه خاطره مهمی را به و در خاطر بگذارد ) ، و عده ایی را فریب می دهد که نمی دانم با کدام دلیل ، سریع خوانده شدن یک رمان مدرن از یک جامعه فاجعه بار جهان سومی را مزیت آن می شمارند و گاه این تبدیل به معیاری می شود سفت و سخت برای تمیز انواع رمان و دادن امتیازاتی که ، جز به انهدام انواع دیگر نمی انجامد . بی که واقعا بالاخره آبرویی هم در این میان برای خود کسب کرده باشد .

هیچکس نمی تواند نویسنده ایی را وظیفه دار کند از چه چیزو حتی چگونه بنویسد . او به اندازه خود و کیفیت نبوغ و طرز دیدش می نویسد . اما جای سئوال از نوشته همیشه باقی است . و جای تردید و تشکیک به بازنموده های آن . 

 یک طرف قضیه درک اروتیکی جهان و روابط آدم هاست . منظری که پنهانیت عظیمی را شرم زدایی می کند و از امکان اندیشه آن ، به ادراکی تازه و دیگری از هماهنگی یا ناهماهنگی جهان و جامعه دست می یابد یا در تلاش است به آن دست یابد . این یک اندیشه است . که باید صورتنمایی از آن ادامه پیدا کند . و بنابراین عظیم است و مهم و با توجه به تاریخ اعتقاد و اندیشه خاص ما ، لازم و ضروری . تا افق های تازه تری از اندیشه و اندیشیدن را برای ما بگشاید با تصاویر و تصورات متنوع . یا لااقل برای رسیدن به چنان جایگاهی بسترسازی کند .اینجا و با این درک ، گنجینه گرانبهایی است برای ادبیات ما . ادبیاتی که همین جا از بی خبری و غفلت و نهی تاریخی مطول رها شده ، به یافته هایی بکر دست می اندازد . لیکن هنوز کسی آن بی باکی یا آن قوه ادراک وسیع را نداشته در این وادی جولانی داشته باشد ، مگر آثاری با اندکی تکانه هایی .

اما طرف دیگری هم هست که مدتهاست نوشته و نویسنده ما را گرفتار خود کرده تا با فریب آن و او ، آلات تناسلی و تشنگی های نامکشوف جنسی و حقارت هایی روانی ایی که از آن سو در مناسبات تاریخی ، اعتقادی – اجتماعی ما متورم شده ، محورافراطی دیدگاهش شده باشد . در این دیدگاه نه طرح اروتیسم واقعی ، که بازنمایی اندام ها و صورت صرف روابط جنسی نمایانگر می شود . انگار دزدانی بوده اند به کاهدان آمده اند و هنوز با اندوخته آنجا مشغولند به غفلت و در تاریکی .  گیریم که در شرایط امر و نهی تاریخ ما ، چنین رویکردی ظاهرا جسورانه است . اما به یاد داشته باشیم که ارزشیابی جسارت در ادبیات ، در بررسی چیزی است که آن به آن منجر شده است . یعنی بی باکی در رسیدن به نتیجه و آفرینش اثرخاص ادبی ارزشگذاری خواهد ، نه صرفا در سدشکنی جسورانه و حتی پیگیردراخلاق ، که در میان ما رشد و زیست ریاکارانه خود را دارد.

اینکه آثاری با چنین محتوایی ، طیفی از کسانی را که هنوز با فرهنگ مدرن آشتی نکرده اند یا نتوانسته اند راهی به قرابت آن بجویند و هنوز مسایل جنسی از مشکلات روزمره و فکری آنهاست ، به خود جلب می کند ، اتفاق موقتی بوده  و بالاخره با تحرکاتی در لایه های مخفی اجتماع ، از میان خواهد رفت . توجه اکنون آنها کیفیتی نیست بتواند چیزی بر برتریت ادبی ی آن آثار بیفزاید . این مهم باید از سوی یک رمان نویس با تجربه و با کارنامه درخشان در نظر گرفته می شد . اما اوهم گویی در آن دام گرفتار شده است :

درازه گویی درباره عمل ختنه پسران و دختران ، کپل شناسی کوچه بازاری و تبدیل آن به روشی برای شخصیت شناسی و ادراک رفتارشان  ، توصیف معاشقه و همخوابگی و آمیزش های ابتدایی ، استمناء ، تحرکات یا کنش های همجنسبازانه و دیگر اتفاقات هم محور ، که سراسر رمان را فراگرفته است ، وقتی حاصلی از یک اندیشه داستانی را نتوانسته پدیدار کند ، در نهایت عملی کاسبکارانه جلوه خواهد کرد . و اگر قصد تابوشکنی فرهنگی بوده است ، نتیجه جایگزین درخشان و موثر نیست .

 تمام آن بی گدار بازی های نویسنده درباره آلات و روابط جنسی را که در همه کتاب موج زده است و گاه فضای رمان را بویناک کرده است ، مقایسه کنید با فصل « افعال بی قاعده » رمان تا دریابید چگونه در آن ، یک رابطه انسانی و جنسی ، با زبان غیر متظاهر و طبله نکرده ، با زیبایی عجیب و آشوبناک نوشته شده و شنای عمقی مخصوص قاسمی را به یاد آورده و تاکید می کند .

قاسمی اصولا در کارهایش دنبال برانگیختن احساسات سبک خواننده هایش نیست . احساساتی که نمایشی از عمق شخصیت ها ندارد و بیشتر به درد خوانندگان ابتدایی می خورد تا روح رمانتیکی ساده و خام شان را با آن ارضاء کنند . همان استمناء ارواح معصوم که هنوز مرزبندی خود را با حماقت آغاز نکرده اند . اما در این رمان چرا.

کارشال بافتن هلنا ( که معلوم هم نمی شود چرا هلنا درجلفا آن را به راوی می دهد در حالیکه فکر می کرده چشم او به دنبالش است ) ، تا تو به طور ابتدایی تکرار مایوس کننده اتفاقات جهان را یادآری و آه بکشی ، دیدار هلنا بعد از سالها در جلفا بی هیچ زمینه ضروری و نتیجه موثر ، دیدن ننه دوشنبه در بندرعباس با یادآوری حسرت های سطحی  ، پیدا کردن « ش » به وسیله پدرش و گم کردن دوباره آن و قبول نقش « ش» به وسیله راوی ، از دست رفتن پاهای خانم عبادی در بمباران و توصیف حال پیرزنان در خانه عروس یا دامادهایشان ، و ... کارکردهای احساساتی ضعیف و خامی را در رمان عهده دار بوده اند . مثل ضعف طنزهایی که به کار گرفته شده اند مانند نماز خواندن راوی در برابر پولی که پدر قرار است بدهد اما نخواهد داد ( که در فرهنگ به اصطلاح کوچه ، طنز با معنی و درخشانتری را دارد ) ، بردن پیرزن به وسیله سیتروئن خاکستری به جای مسافر اصلی ، زخمی شدن آلات تناسلی جمعه پسر ننه دوشنبه هنگام استمناء ، شرح وقتی که ننه دوشنبه قربان می رود به چیز پرپر شده پسرش ، که همگی در عین حالی که کارکرد بسیار ضعیفی را عهده دار شده اند ، با شکوه توصیفات غنی ایی که در جای جای کتاب رخ نموده ، تناقض پیدا کرده آنها را هم خدشه دار کرده اند . مانند وقتی که راوی در کار غارت همه در و دار مملکت خود است و استعاره بسیار زیبایی را تداعی می کند ، یا وقتی درباره مهاجر و مهاجرت حرف می زند ، یا وقتی که به تشریح احساسات خود در وقت عمل چشمش می پردازد ، وآن نظاره  کند وکاو سمج دیگران برای تخلیه هویت او . یا وقتی از پروین می نویسد در فصل « یک جسد و چندین طبال  » .

ترس های راوی هم اگر معمولی نبوده باشد به وسیله زبان خیانتکار نویسنده  معمولی جلوه گر شده اند . ترس از عملیات تروریستی بر مونپارس  ، ترس از برادر پروین ، ترس از اینکه فرانسوی ها از او انتقام بگیرند ، ترس از جیگرخواره گی ها و بالاخره ترس همیشگی که با صورت های مختلف همراه اوست .

با این همه ، حرف آخر را اثری می زند که حضور دارد . رمان « وردی که بره ها می خوانند » اثری است که با حضور خود قواره خود را ثابت کرده و بر توقعات ما که رضا قاسمی هم در تکوینشان نقش ها داشته ، خط بطلان می کشد .

 

+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 7:41 |