|
روزنامه اعتماد دوشنبه، 21 آبان 1386 - شماره 1537 درباره وضعيت چاپ و نشر آثار ادبي |
|
|
|
مظاهر شهامت مي گويند روزي دوستي نزديک از پيکاسو مي خواهد چهره او را نقاشي کند. پيکاسو تصوير صورت انساني را مي کشد با اعضاي جابه جا شده و ابعاد غيرطبيعي. تصويري که به غايت وحشت انگيز و اندوه زا بود. وقتي دوستش بعد از ديدن تصوير به پيکاسو مي گويد «اين من نيستم» پيکاسو با تاسف سرش را تکان مي دهد و مي گويد؛ «بله درست مي گويي. اما به زودي همين خواهي شد.» اين مهم نيست که آيا پيکاسو آن مفهوم هراس آور را پيشاپيش در نظر داشت و به تبعيت از آن تصويرش را کشيد يا به هر دليل، پس از کشيدن و تماشاي آن به حقيقتش رسيد. بلکه مهم اين است که حقيقت او عام و تکان دهنده است؛ اينکه رفته رفته چهره آدمي (يعني آنچه که از او نموده مي شود تا شناخته شود) به قدري کج و کوله شده و خطوط و نشانه هاي بارزش را از بين مي برد که تبديل به موجود مفلوک غم انگيزي مي شود.نمي دانم آيا اين تقدير انسان مدرن است، يا حاصلي از انحراف ادراک او از موقعيتي تازه. اما به نظر مي رسد هر چه بوده باشد، در نهايت نتيجه قبول توالي مفهوم تقليل از سوي اوست. به اين معني که به کاسته شدن تدريجي سامانه چهره اش در سير زمان تن مي دهد. تن دادني آگاهانه يا نه که در هر صورت به اختلال و اغتشاش در «چهره اش» منجر مي شود. اگر تصور کنيم ادبيات و فرهنگ چهره ماست (يا حداقل يکي از چهره هاي ما)، اين چهره از ديرگاه دچار فضايي شده است که داشته و دارد اعضاي آن را جابه جا کرده يا شکل طبيعي آن را درهم مي ريزد. از کسي خواندم سواد مفهومي اجتماعي است نه مفهوم کارکردي فني. معني اين سخن هر چه بوده باشد مرا به اين نتيجه مي رساند که مي توان با سفسطه و فلسفه بافي، خيلي چيزها را توجيه کرد و نتيجه گرفت «همين است که بايد مي بود». اما نه مي توان احساس تلخي را فراموش کرد و نه مي توان شيريني «خواست» ها را از ياد برد. اشتباه نکنيد، منظورم از خواست ها، لزوماً طرح و طلب ايده آل ها نيستند (گرچه دليلي هم وجود ندارد از آنها غافل بشويم)، بلکه پاسداشت حداقل ها براي دوام لااقل ها است. وقتي به وضع چاپ و نشر آثار ادبيات و فرهنگ و هنر نگاه مي کنم و آن را آشفته و ويران به قدري مي بينم که عدد تيراژ آن از زور قلت از ذهن آدمي فراموش مي شود و همان اندک در سامانه نابسامان پخش، حتي نمي تواند از کوچه يي به کوچه ديگر برود، وقتي به جايگاه و حرمت عوامل و توليدکنندگان اصلي اين عرصه مي انديشم و آن را در موقعيتي تحقيرآميز پيدا مي کنم، وقتي احساس مي کنم فضاي ضدادبيات و فرهنگ، چندان آن را به مخاطره انداخته و ريا و تظاهر را در ماهيت آن تزريق مي کند تا مدتي بعد نتوان حتي اندک شناسه احترام برانگيزي از آن را ارائه داد، وقتي... بخواهم يا نه به اين نتيجه مي رسم که کرنش اساسي از خم کردن حتي نامحسوس اوليه گردن آغاز مي شود. اما اگر دوست نداريم اين لحن واقعي اما شرم برانگيز را گوش دهيم، بهتر است همان معني اوليه را به ياد بياوريم تا مثلاً شکل فلسفي هم داشته باشد؛ قبول توالي مفهوم تقليل. البته مي توان طور ديگري هم فکر کرد. مثلاً به ياد بياوريم از کوزه همان تراود که... مي توان تاريخ و تفکر را در گذشته آن قدر به هم زد و با خميرهاي بيروني هم مقايسه کرد و بالاخره به نتايجي رساند که معاني ناچار و ناچاري را حقانيت بدهد. از اين طريق رضايتمندي حاصل خواهد شد. اما گذشته از اينکه در رضايتمندي هم حتماً گردن به هر شکل خم شده است، با کمي دقت و تماشا به تاريخ ادبيات، به دروغين بودن همين مفر هم آگاهي پيدا خواهيم کرد. چرا که در گذشته دور و نه چندان دور هم با احتساب دلايل بسيار، وضع تا اين حد وخيم و دردناک نبوده است يا لااقل باور کنيم اين قدر مايوس کننده نبوده است. منظورم اين است که چه بخواهيم يا نه، مسووليت هايي در کش و قوس هاي اين جريان وجود داشته که به هر دليل فراموش شده است و به جاي اهتمام، انکارها نقش بازي کرده اند؛ انکارهايي که در فضايي اختلال آميز راه هاي انحرافي را در پيش گرفته و طي کرده است. |
+ نوشته شده توسط مظاهرشهامت در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت
14:54 |


مي گويند روزي دوستي نزديک از پيکاسو مي خواهد چهره او را نقاشي کند. پيکاسو تصوير صورت انساني را مي کشد با اعضاي جابه جا شده و ابعاد غيرطبيعي. تصويري که به غايت وحشت انگيز و اندوه زا بود. وقتي دوستش بعد از ديدن تصوير به پيکاسو مي گويد «اين من نيستم» پيکاسو با تاسف سرش را تکان مي دهد و مي گويد؛ «بله درست مي گويي. اما به زودي همين خواهي شد.» اين مهم نيست که آيا پيکاسو آن مفهوم هراس آور را پيشاپيش در نظر داشت و به تبعيت از آن تصويرش را کشيد يا به هر دليل، پس از کشيدن و تماشاي آن به حقيقتش رسيد. بلکه مهم اين است که حقيقت او عام و تکان دهنده است؛ اينکه رفته رفته چهره آدمي (يعني آنچه که از او نموده مي شود تا شناخته شود) به قدري کج و کوله شده و خطوط و نشانه هاي بارزش را از بين مي برد که تبديل به موجود مفلوک غم انگيزي مي شود.