اینجا
تنیده است پیچکی
به جدار کلمه رنگینی که
تو را تشکیل می دهد
در قابی از طلا
چشم هایت سبز
لبانت متبسم
صف دندانت پرواز درناهای سفید
از روی رمق صورتی آفتاب غروب
و سینه هایت
زیر پیراهن گلی چیت
یاد گردش دست هایی که نیست
آنسوتر از چهل و چند سالگی
آنجا که هزار و سیصد و التهاب و امید هنوز
رودها را
خروشان گذر می دهم
از رگهای تپنده بازوان
و روز و شب را هیچ کلمه ایی جدا نمی کند
صدای قدم هایت را
عبور می دهم از صافی ی خیرگی هام
و هنوز
روبروی واژگانی که روی برکه ها
با شیطنت می خندند
صف درختان زیباست
و زیباست لحن جمله هایت
که از روی تابش مهتاب
تا به دور دست
تا به دور دست
تا به دور
نوک انگشتانم را می گیرم به آغاز پیچک
به آغاز پیچکی که
از عمیق ترین شروع نمی شود هرگز تا به ارتفاعی که ساکن است نقطه مات
و می کشم بالا بالا
از میان برگ های فسرده
تا به روی پیراهن گلی چیت
و می نگرم به رد دستهایی ام که نیست
نه
هنوز خالی نشده ام از ببرهای های خون خود
و قصد ندارم
از گرده زمین پایین جهم
از این سطور بازمی گردم
و می رسم به تنیدگی پیچکی سبز
و می پیچم با کلمه ایی که
تو را تشکیل می دهد
در تماشای پرواز درناهای سفید
روی سرخ شهوت انگیز آفتاب قبل از غروب
باز هم ببرهایی که مرا تشکیل می دهند
در آینه این دیوار
ماه را دوره کرده اند
و کولیان
همچنان دف می زنند دور آتشی
که می سوزد در ساحل دریاهایی که نیست


