فکر می کنم باور آزادی ، از باور این باور می تواند ناشی شود که بدون آن ، نمی شود و نمی توان به حیات خود ادامه داد . کدام حیات ؟ حیاتی که از یک تعریف غنی فرهنگی و فکری ، قابل ترسیم شده است . آن ترسیم ، اگر چه واقعیت عینی ندارد ، اما چنان در باورهای ذهنی ما ریشه دوانده ، که به یک واقعیت رهایی ناپذیر ذهنی تبدیل شده و می تواند بر حضور سنگین واقعیت عینیت یافته چیره شده ، آن را به حضوری قابل طرد مبدل کند . در این صورت ، آزادی سرنوشتی خواهد بود که از خواست آن نمی توان رها شد .
آزادی مقوله ای اجتماعی است . انسان تنها هیچ مشکلی با آن ندارد . یعنی در واقع ، آزادی بر انسان تنها ، قابل تصویر نخواهد شد . بنابراین ، خواست آزادی ، درخواستی است برای همگان .
با چنین نگاهی ، مقوله اخلاق مطرح خواهد شد . اما با این تعریف خلاصه :
اخلاق یعنی نحوه نگاه انسان به جایگاه انسان دیگر در هستی .
اگر آن اخلاقی به وجود نیاید که در آن آدمی شایسته احترام بوده باشد و علاوه بر آن ، وجود او ضرورتی بوده باشد برای تکمیل خواست و حصول آزادی ، آزادی هرگز ممکن نخواهد بود .
در بینش اخلاقی ما ، جایگاه دیگری کجاست ؟


