شعری با ساده ترین زبان
بی صدا
بی رنگ
بی شکل
با کمی زوزه
خش خش
با تو می روند درکنار ، چند قدم جلو یا کمی عقب
وقتی دلتنگ
اندوهناک
در تنهایی و
گنگ زمانی که اندازه اش نیست
در جایی که هیچ نمی خواهی بدانی چرا و کجاست
با شانه ها فرو افتاده سنگین
و دست ها از یاد رفته
دنبال رفتن پاهایت کشیده می شوی
با تو می روند
جوی آب
نسیم عصر
خاطره دور خیابان شلوغ
و صدای در هم آدمی با هم
حتی سایه درختان کنار سر در آسمان
که گویی قدیمی ترین داستان ها را ایستاده اند
و بعد
آرام
تاریکی فرو می ریزد
گم می شود همه
تو
و سکوت
صدای دهشتناک فراموشی است
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 19:28 توسط مظاهرشهامت
|