بیا ! روی این برهنگی طولانی قدم بزنیم
اینجا
درخت زیباتر دیده می شود
دریا
پرندگان ...
و زنان و مردانی عریان
که کنار دیوارهای قطور
به انسداد خط دایره فکر می کنند
و از سردی باستانی می لرزند
بیا ! روی این برهنگی طولانی قدم بزنیم
اینجا
درخت زیباتر دیده می شود
دریا
پرندگان ...
و زنان و مردانی عریان
که کنار دیوارهای قطور
به انسداد خط دایره فکر می کنند
و از سردی باستانی می لرزند
گلوله تمام شده بود
صف دختران اما نه !
باید فکری می کردند به خاک سخت
سرباز
شاعر
دخترها !
آستان اول :
هنوز کشتی های با بار ادویه
از چشم هایم بیرون نرفته اند
چیزی از نقاشی صورتم کم کرده اید
که خط های خاکستری
حروف را به زبان دیگر می خوانند
به زبان پرنده های زخمی
طعم فلفل می دهد هوا
اگر زبان گشوده باشید می سوزد
این ملاحان که بوسه برمی دارند از لبان سخت لحن الکل دارند
وقتی زبری دستهایشان را
با نوک دشنه می آزمایند
آستانه :
بارها گفته بودم
اما دستهایتان
زخم را بر گونه های آدمیان باز هم غلط می نویسند
شیار به شیار و مورب
می بینید که
هیچ کودکی
میان آب و آیه و یک تکه ابر
دنبال سنجاقکی حتما آبی نمی دود
قرار ما هرگزاین نبود باد پیرمردی باشد
با دشنه میان پیرهن کسی را بازی دهد
قرار بود
با مهربانی از کوچه ها گذشته صدا زده باشد :
« همین چند لحظه پیش از گندمزاران گذشته ام هنوز وقت درو نیست»
درگاه قبل از عدد اول :
قبل از آنکه خورشید غروب کند از انتهای پیشانی ام
به درخت می روم رخت برکنم
و گنجشک چندم
برگ ها را
تک به تک نوک می زند
سایه – روشن کشتگان شماست اجساد دختران
که می بینید
تا افق
عجیب افقی سبز شده اند
به سایه می برم درخت را
با همه رخت هایی که آویزان شاخه هاست
حالا که عریانید
گوش دهید
دهلیز کبود بعد ازهر لبی که هست
آوازی غمگین دارد
و قحط سالی درست از همین جا معنی می شود
سیر نشده بودم
روزی که رفتی
از بوسه ایی
که لب نزده بودم
رنگم پرید
و دیگر ننشست روی هیچ شاخه ایی
هنوز هم پروانه ام
و می چکم هر صبح بر دهان زمین
و روزی دیگر
از یادم می رود
مانند امروز
دیروز
هر روز
نه
در خاطرهیچ پیچکی
بیدار نمی شود
با آغاز باران اندک
این پل که
روی رودخانه ایی خشک
خوابیده است
در سنگلاخ ساعت افتاده است دندانه های عصر
و دندان های زرد دارد او
که به الکل شلیک می کند
با این همه اما
من هم به اندازه تو
خم می کنم چشم هایم را به پهلوی هوا
و خمیازه می کشم در راستای عمق دره
و آتش هنوز میان روح منزوی خود خاموش است
دهانم مشکوک است
به دهانت مشکوکم
و راهپیمایی سکوت عقرب ها
جایی از رگ هایمان را نمی گزد !
...
گوری شکافته دارد در کنار
با چند تکه استخوان شعر
و سایه ایی از سنگ دارد فراموشی
دیگر رفتن ندارد این جاده آبی
در عریانی تنت که بپیچانی
در حلقه های موازی دیده خواهی شد
مسیری
که زیبایی اندام هایت را
به آسمانی تازه کوچ می دهد
وطنم ، گورستان شده ایی !
کرم ها تکان می دهند محبوبه هایت را
و من که شهربند توام
لب مردگانت را می بوسم !
وقتی می خوانی این شعرم را
صدای جیرجیرک ها را می شنوی
این یعنی
دور شده ام از آخرین خانه شهر
فرو شده ام در انبوه علف های هرز
ایستاده ام در سکوت و تاریکی شب
در صورتم می وزد نسیم
و به تو می اندیشم
مخصوصا به غروبگاهی که
قطره های باران
از جدار همه پوستت پایین می سرید آرام
و کشیده می شد رنگین کمان در نگاهت !
راستی
چرا به یاد ندارم
آن دندان نیشت
چند روز پیشتر از آن که بمیری لق شده بود
و آن دگمه قرمز پیراهنت
که با چند دانه انار
افتاد میان همین علف ها و گم شد ؟
وقتی دوباره بخوانی این شعرم را
بادی تند
تکان خواهد داد انگشتان دستهایم را
و فریاد روحم
این گونه خاموش نخواهد بود .
با ابروان گره خورده
از سنگ ها گذشته بودیم
مضراب نسیم
بر تارهای گیسویت
با قطره های خون
مسیر دایره ایی تپه را می رقصیدیم
با این همه
سر گلبرگ لاله ها
هرگز فاش نشد
و فاش نشد هرگز
کی در رقص خود خواب رفته بودیم
که فصل ها
میان انگشت هایمان تمام شده بود
و تارهای گیسویت
جای دیگر جهان
مضراب می خورد
از زمینی حرف می زنم
دیگر حرف عجیبی ندارد
از مردمی
دهانشان را دوخته اند سخن تازه نگویند
با سنگ ریزه های تاریخی کفش هایم بزرگ شدم
تا بالشم را تمام کنم
اکنون
قفسه همه موزه ها مرا کم می آورد
و در تو
به خاطره ایی بدل می شوم
بوی خاک و سفال می دهم
با این همه
در هر عوض شدنی
از شدت بیگانگی تازه ام
چرا که
دریاها همه
پشت به من نشسته اند
و تاریخ خواندنی ام
خلاصه باران و واژه ها بوده است
یهودا به زبان باستانی دریدا خواب رفته است
مانند پاهایش که نمی دود
و دیگر به لهجه ماه جنوب
در فراخنای سینه توخیانت نمی کند
حتی اگر ماهی و آب بار دیگر دور ستاره ها گرداب شوند
شام آخر را سر درآورده ایم
شام آخر را
و لمس تنمان دیگر شکوفه نیست
می دانیم که تهران چیزی اضافی برای شهیدانش نداشته
آزادی اش میان غوغای چمن لگدمال سنگ شده
ماه هم به شانه اش نمی نشیند
اگر چه هنوز خاطره شترهای تشنه باز هم بار سنگ می آورد
یونس را به خاطر آیه هایش نه
به خاطر جرعه ایی از صدف های سفید دندانهایش نوشیده بود
وقتی جامش را تهی یافت
عاج را در سواحل قوسی جا گذاشت
و این بار سفید هم ماسه بود
پر از رد شبانه ارواح قدیم
و چنین است
که وقتی به بابک فکر می کنم
خرم از آنم که خرم از آن است
شیهه اسب ها
چیزی از نجوای باد شبانه با ارس کم نمی کند
و برق خنجرها هم به معاشقه برخاسته اند
مثل ماه در برکه خون
زیر روشن – تاریک ابر و غزل
امیدی به شورش خواب میدان ها نیست
کسی برای دیدن خنده جنوبی تو
ساعت های مچی را بالا نمی برد
ما که بیرون برویم
تازه طول این خیابان تمام شده است
حالا مریم عیسی را بگو
نخل ها را هر چه می خواهد بتکاند
نیل که ابشار ندارد
شام آخر را سر درآورده ایم
لمس تنمان دیگر شکوفه نیست
چیزی را با چیزی معاوضه نمی کنیم
فقط نمی دانم چرا
باد باز هم در میان گیسوی تو آشوب دارد
و پیراهنت خواب پرنده ها را می بیند .
بی صدا
بی رنگ
بی شکل
با کمی زوزه
خش خش
با تو می روند درکنار ، چند قدم جلو یا کمی عقب
وقتی دلتنگ
اندوهناک
در تنهایی و
گنگ زمانی که اندازه اش نیست
در جایی که هیچ نمی خواهی بدانی چرا و کجاست
با شانه ها فرو افتاده سنگین
و دست ها از یاد رفته
دنبال رفتن پاهایت کشیده می شوی
با تو می روند
جوی آب
نسیم عصر
خاطره دور خیابان شلوغ
و صدای در هم آدمی با هم
حتی سایه درختان کنار سر در آسمان
که گویی قدیمی ترین داستان ها را ایستاده اند
و بعد
آرام
تاریکی فرو می ریزد
گم می شود همه
تو
و سکوت
صدای دهشتناک فراموشی است
آن دوایر تو به هم رنگارنگ
چرخان با نگاهت در هرسوی
روی چیز / و هر چیز
تقصیر آفتاب ؟
نه تازگی گرداب اسم هر خیابان
و گرفتاری
می گیرد دست هایمان
را
تار می زند می بندد
نمی بینی ؟
بالاتر بیا نگاهت را
یا بیا با نگاهت بالا
بنشین و گوش به فرا ده
در کوچه های همین شهر
ماه
روی تصویر خود در چاله های پرآب
و من و کولیان
روی جمجمه های قدیمی
ضرب می زنیم
اولین سرودها را
مثل همه آهنگ های روی سکه ها
از سفالی تا مفرغ
و کمی این سوتر
روی اعداد دیجیتال با تابش فسفرین
بی انکه شاعران را به یاد آوریم
مردانی بوده اند با زبان سرخ
زنانی با لچک های سبز
شب با خش خش قلم ها و صدای رقص تنهایی شان
روز با شانه های افتاده و چشمان نمناک
کاری با افتادگان نداشته باش حتی با افتادگانت
اینجا
به بهانه ایی افتاده می افتد هر کس
سکته
گرسنگی
یا از بیماری مستی ماه و ستاره
و گاه
از سکر شعرهای بیات مسموم
این هاست و کمی چیزهای دیگر
که دوایر تو به تو را درست می کنند
تا بیهوده نچرخیده باشند خالی
نگاه ما روی چیز و هر چیز
می خواهی برگردی برگرد
تا آخر مراسم می مانیم ما
کمی بعد
آتشبازی سوختن شعر است و
گردن زنی هر خیال سرکش
بعد از آن باز خواهد دمید آفتاب
و زندگی خواهیم کرد مثل هر کس و
همیشه
داستان دکتر زاخزاخ را در سایت والس بخوانید
ساری بر درخت
بر غروبگاهی که همین بس
به هنگامی که
من به تو می اندیشم
و سرخی هر اناری ترک می خورد
اکنون دورتری تو
حتی از سرخی هر اناری
و ترک ها هولناکند و
هیچ ساری بر هیچ درخت
در اين هواي كبود
نامت دورترين است
با زخم هايي در جاي جاي حروف
و آن چه چكه مي كند
نقاط مكرر دلتنگي تاريخ
كه كوچه را
با قلوههاي خاك خيس مي نويسد
كوچه را
و دست هايي را كه
اطمينان و اعتماد را در همه جاي خواستن گم كرده اند
ميشنوم
ميشنوم ضرباهنگ تازيانه را بر اندام گناه
و مي دانم گناه
جرياني از حضور به ياد آمده است
غليان درنگ هاي اجباري
در لحظه – لحظه پرانتزمحدود زيستن
و ميشنوم صفير گلوله
هر نجواي عاشقانه ات را نهيب مي زند و
مي آشوبد در باد و غبار
اعتراف مي كنيم
اعتراف مي كنيم عاشقانه مي خواهيم جهان را
و مرگ با همه استخوان هاي فرسودهاش
سومين عاشقيست
كه با ما پرسه مي زند به هر سوي جهان
نامت را از اين هواي كبود
نزديكتر بياور
نزديكتر به من و مرگ
نشسته ايم كنار عبور جريان سهمگين دروغ
ماهيان كوچك مرده را مي برد
آنها
زن و شوهرش
دنبال بهانه کوچک بودند
که همدیگر را ببوسند
گیتار می زدم
همدیگر را بوسیدند
خوشبختم
یک بهانه کوچکم