اين متن هم‌اكنون روي سايت والس قرار دارد .

چاپ دوباره آن در اينجا براي مخاطبان مستقيم وبلاگ صورت گرفته است .

 

 

سانسور و نسبت آن با ما

 

دقت در روانشناسي فرهنگي ما نشان‌دهنده واقعيتي عجيب اما عادي شده‌ايي است . به اين معني كه تكرار و قدمت آن ، عجيب بودن خود را بلعيده ، در شكل و هيبت طبيعي بودن ، جلوه‌گر مانده است . اما به هرحال چنين دگرديسي چون اصيل و متكي بر آگاهي و شناخت تجربه شده  نبوده و بيشتر حاصل ترس از قدرت يا قدرت‌ها براي حفظ منافع با واكنش هاي رفتاري آني و تصادفي است  ، گاه بي‌گاه و در خلوت افراد ، قبول آن به معني رياكاري هم تلقي شده و در برخورد با حضور معناي شرافت ، باعث بروز اعترافات و اعتراضات نيز مي‌شود  و خواهد شد . هر چند ممكن است چنين واكنشي گسترده نبوده باشد ، اما در هر حال نشانه عصيان‌هاي فردي و حس شرمي است كه مي‌تواند در تداوم خود موثر واقع شود .

چيست آن واقعيت عجيب و قديمي ؟

چيست آنچه كه با وجود ظاهرا طبيعي بودن حس شرمساري ما را برمي‌انگيزد ؟ يا در حدي كه شايسته است برنمي‌انگيزد ؟

و چيست آنچه كه فكر مي‌كنيم شرافت ما را به خطر مي اندازد و ماندگاري سامانه اخلاقي مان را متزلزل مي‌كند ؟

چگونگي چيدمان نسبت‌هاي اجتماعي – سياسي و كيفيت آن در ميان هر ملتي ، در عين حالي كه وظايف مشخص و تعريف‌شده‌ايي را در قالب قوانين مدون و مجموعه دستور‌العمل‌هاي مشخص براي افراد خود تعيين مي كند ، بنا به ثبات يا تزلزل خود يا به عبارت ديگر،  پايداري يا ناپايداري‌اش در شعائر ، خواستار يا نيازمند رفتارهاي اصوليي از سوي افراد است كه قبلا تعريف نشده بوده يا به مرور زمان و به دليل بروز اختلالها در روند مناسبات و تخطي‌هاي آن ، قابل انتظار است . چنين رفتارهايي اگر چه در ظاهر مدون نيست و به شكل بسته‌هاي شناخته‌شده عرضه نمي‌شود ، اما در واقع در ميان افراد به شكل گفتگوي عام و گسترده نمايان شده و دم به دم در انواعي از اشكال بيان ، خودنمايي مي كند . به اين ترتيب بهانه پنهان بودن و در پنهان ماندن را از خود سلب كرده و افراد را از بي‌خبر بودن برحذر مي‌دارد .

پس هر فردي متوجه است كه در چنين شرايطي به تنهايي يا همراه ديگران چه بايد بكند . و مشكل اصلي درست از همين مرحله آغاز مي شود . و آن اينكه مرحله برزخي شروع مي‌شود . به اين ترتيب كه يا فرد با علم و آگاهي به وظايف فردي و گروهي خود ، آن را به ترتيبي بايسته انجام مي‌دهد يا ازعمل به آن سرباز مي‌زند . در صورت اول بازتاب  و نتيجه عملش در طي تاثيراتي كه به جا مي‌گذارد ، باعث تحول و تغييرات عمده و اساسي در مناسبات اجتماعي مي‌شود . چون در واقع به سئوالات اساسي و ضروريي پاسخ داده شده است كه تحول خواهي و ساختارشكني را نشانگر مي‌كند  . اما در صورت دوم ، نه تنها پرسش ها همچنان بي‌پاسخ مانده و لحظه به لحظه بر تعداد آن افزوده مي شود ، بلكه در نتيجه عدم برآورده شدن نيازهاي فرد و اجتماع ، اندوخته‌هاي فكري آن خدشه‌دار شده و انرژي هاي متبلورش نيز، به هدر مي رود . حاصل آن خواهد بود كه قدرت يا قدرت هاي حاكم ، همچنان به عملكرد غلط خود ادامه مي‌دهند و قدرت هاي جديد و موازي هم به وجود آمده و موثر مي‌شوند . بدترين نتيجه هم ، بروز اختلال در خلاقيت اجتماعي است . يعني در اين صورت فرد و جامعه قادر به ايجاد رخدادهاي تازه و لازم نيست . چرا كه روح نوخواهي‌اش تعطيل و قدرت تخيلش مجروح شده است .

روانشناسي تاريخيي فرهنگ ما نشان مي‌دهد آنچه را كه بايد در قبال قدرت و قدرت ها با نسبت مخالفت و انتقاد رفتار و عمل كنيم انجام نداده بلكه ، از ديگري و ديگران ( افراد ديگر يا خود قدرت ) انتظار انجامش را داريم . اين شايد همان فرهنگ عافيت‌طلبي بوده باشد كه بين افراد مناطق موسوم به جهان سوم مرسوم شده است . يعني وحشت از دست دادن موقعيت ، نام ، و دارايي‌هايي كه اندك بوده و به زحمت به دست آمده است . غافل از اينكه چنين روند رفتاري ، توهمي بي ريشه‌ايي است كه منجر به تمديد شرايط موجود شده و همواره خطر عدول و عقب‌نشيني از موضع قبلي راهم به همراه  دارد و ممكن است در آينده ، به وخامت بيشتر محيط و انديشه بينجامد . چرا كه عملكردي اينگونه ، به لحاظ تبليغاتي ، تامين نوعي اعلام رضايت اعضاء ذينفع از طرف قدرت است . يعني قدرت مي تواند سكوت بغض‌آلود و نارضايتي خاموش را با صورت رضايتمندي  و تقبل ، جلوه‌گر كرده و از اين موقعيت براي پافشاري به مواضع و عملكردش استفاده كند .

مشخص است برخلاف كشورهاي پيشرفته كه در آنها خواست اجتماعي ، تعريف‌هاي روشني داشته و مكانيسم‌هاي عمده و غيرقابل تخطي اجرايي‌اش را دارد و خواست‌هاي جديد ، از مجاري مخصوص ، اعلام و قابل بررسي شمرده مي‌شود ، در كشورهاي توسعه نيافته به دليل كيفيت غير دموكراتيك ساختار سياسي‌اش ، خواست‌ها با صرف اعلام و جلب نظر قدرت‌ها از طريق آگهي رسانه‌ايي و ارگان‌هاي رسمي ، قابل تحقق نيستند . براي رسيدن به آنها پيگيري عملي و پافشاري براي تبيين و تحقق آن ، لازم و ضروري است . يعني در اينجا  نمي‌توان از آب رد شد اما خيس نشد.

روشن است اگر ما چيزي را مي خواهيم  ، بايد براي به دست آوردن آن تلاش كرده و در صورت لزوم هزينه‌هاي لازم پذيرا شده  و زحمت و مضايق‌اش را تحمل كنيم . يا بتوانيم يكباره از طرح و طلب آن ، دست بكشيم . عير از اين اگر باشد ، نق زدن بيهوده است و يا ستم كردن به ديگراني كه مي خواهيم به جاي ما ، هرينه خواست‌هاي ما را متحمل شوند . روشني اين قضيه ، براي تك تك ما مشخص است و چنين تشخيصي البته كه متكي به آگاهي و تجارب غني تاريخي ماست .  چون تاريخ نشانه‌ها و بسته‌هاي اطلاعاتي مشابه زيادي را در اختيار ما قرار داده است . اما كتمان آن ، البته كه هنوز از حس شرمساري‌مان دور مانده است .

مقوله سانسور و تحديد آزادي هاي فردي و اجتماعي را هم بايد از اين منظر بررسي كرد .

سانسور نسبتي از قدرت حاكم است كه به صورت منطقي ( منطق تاكيد بر منافع حاكميت ) ،  در راستاي برآورده كردن منافع فرهنگي و نهايتا مادي آن ، موثر واقع شده و براساس تحليل نتايج ممكن‌اش ، به تحكيم و پايداري آن ياري مي‌رساند .

اشتباه نكنيم . تفكري اينگونه ممكن است از ديدگاه ما منجر به نتايج اعلام شده يا مطلوب پنهان مانده ، نشود . يعني فكر كنيم كه قدرت در شناخت عملكرد سانسور ، دچار اشتباه مي‌شود و ما بايد آن را در جهت اصلاح و تفهيم گوشزد كنيم  . اما انديشه قدرت و تفكر قدرتي ، ساز و كارها و ابزار و عناصر فكري خودش را دارد و ممكن نيست در چنين شرايطي از نحوه و روش هاي فكري ما تبعيت كند . چنين انتظاري اساسا اشتباه است . چون  ما و حاكميت  ،  ممكن است علايق و خواست‌هاي متفاوت و گاهي حتي متضادي را با هم  داشته باشيم  و در كل از نظام كيفيت فكري  متفاوتي برخورداريم .

بنا بر اين ، حداقل در اين مورد از امكان گفتگو با آن به دور هستيم . اين طرز فكر كه دولت ها بايد سانسور را تعطيل كنند ، در واقع نه يك انتظار يا توقع است ، كه در آن ، تلقيي تفهيم يك خواست به قدرت مطرح باشد ، بلكه اعلام  خواستي به آن است كه مي‌بايد عليرغم اراده‌اش به آن تحميل شود .

به عبارت ديگر ، رفتار و اعمالي انتظار مي‌رود كه قدرت در نتيجه آن ، مجبور مي‌شود حيطه دخالت‌هايش را محدود كرده يا تعديل كند .

مفهوم سانسور و مضرات مهلك آن در انديشيدن ، هنوز آن طور كه بايد ، از سوي شاعران و نويسندگان و منتقدان ما در حوزه ادبيات و حتي از سوي جامعه‌شناسان و روانشناسان‌مان تبيين نشده است . هنوز آنها اعلام نكرده‌اند وجود آن چگونه مي‌تواند عمل انديشه آزاد را مختل كرده و جامعه انساني را دچار ياس و افسردگي كرده ، آن را از خلاقيت ، تحرك و پويايي و شادابي دور كند . ما از تاثيرات آن بي خبريم يا توهمي آشفته و خودفريبانه از آن داريم . و ديده و شنيده‌ايم حتي كساني پيدا شده‌اند كه فكر و بيان كرده‌اند سانسور ، در عين‌حال مي تواند شكوفايي خلاقيت و تحول ادبي و فكري را باعث شود . و براي رسيدن به آن شكوفايي مفروض ، برنامه‌ريزي‌هاي عملي هم داشته‌اند . و پنهان و آشكار از جامعه قلم خواسته‌اند طوري ننويسند كه منجر به لزوم اعمال سانسور شود . در غير اين صورت اثر را نشانه لجبازي قلم مي‌دانند .

به اين ترتيب وقتي ما درك روشني از مقوله سانسور نداريم ، چگونه مي توانيم جريان انتقاد و مبارزه با آن را ، به شكلي موثر و شايسته پيش ببريم .

انتقاد از سانسور و مبارزه با آن ، در عين حال تقابلي اجتماعي پيگيري را طلب مي كند . وقتي هر كدام ما انتظار داريم ، ديگري به جاي من ، با آن بستيزد ، چگونه مي توان اميدوار بود ، از سايه بد فرجامش رهايي پيدا كنيم .

نتيجه اين مقال اين است كه سانسور نتيجه مطالعه مفيد قدرت يا قدرت‌ها ، براي حفظ يا تحكيم موقعيت خود ، و تقابل با آن ، نيازمند آگاهي از اين مسئله و اقدام مداوم و جمعي است. مشاركت فكري و عملي جمعي را طلب مي‌كند و اين باور و احساس فراگير را كه سانسور تنها محدود  كننده نيست ، بلكه نابود كننده هم هست . اگر نتوانيم به چنين باوري و به چنان مرحله عملي و رفتاري برسيم ،اين در بر همين پاشنه خواهد چرخيد ، كه خواهد چرخيد .

 

مظاهرشهامت