میان ... آن ماسه ... با سه گلدسته ... دسته

بنایی ... با تلاش ... حتی با لاشه آدمیان ... در میان    ساختم

کنار این راه ... اما دور ... کنار درختی انار

قهوه .. خانه ... تلخ ... شیرین ... گرم بخارش ... بخاری اش

یا خنکی دیوار... سقف ... در آوار ظهر... در فصل دیگر

سی کسی ... یا بسیار ... کم ... نشسته باشند ... بنشینند ... بودند

حرف ... حدیث ... از هر جا ... به جا و بی جا

یا چه می دانم ... مهم که نبود ... بدانم ... به آنم ... یا به این

مثلا ... کاروان ... سرایی ... کار ... سرا

سواران ... خستگی ... بار ... شتران و ... صدای ناقوس ... نور فانوس

قصه راه ... نجوای شن ... زوزه باد ... خواب ...های شبانه

های های ... گریه دلتنگی ... دوری ... یا رویا ... یا کابوس

یاد بوسه ... خوشبختی های محتمل ... بد ... بختی های در کنار ... هر طرف

بانو ... حالا ... لا به لا ... قدم که می زنی ... در دهلیزها ... ها ... ها

صدای پاهایت ... دالان های نمور ... تاریک

اتاقک ها ... محصور گل و سنگ ... ساروج و زمان و سایه

و سقف که ... دهان بسته ... به آفتاب ... آسمان

حتی ... به دو عقابی که ... همیشه ... دور میزنند ... بال – بال

در ارتفاع پایین تر ... و صدای غریب شان ... آغشته ... به صدای آرام باد

به من مربوط نیست ... پرواز عقاب ها ... حتی بی تقصیرم ...

به بو و طعم چند تایی به ... نمی دانم در بغداد ... یا قاهره

حتی اینکه منم ... معلوم نیست ... از ساسانم ... یا از معماری هخامنش

منش ام ... شاید که مصری ... یا ابهت پری ... در بناگوش سرخپوست

فرق نمی کند ... اکنون که ... در پی صدای پاهای توام

اینجا ... خاطره ها طنین دارد ... مخصوصا در این ... سردابه

که ... چکه قطره ها ... را چند برابر ... می کند

گوش جنینی ام ... حساس است بانو ... گوش جنینی ام ...به طنینی که اکنون

و از بنایی ... در دور و دوردست ... ویران ...

در جایی ... که نیست ... از کجای نیست است ... از جای هست مشکوک

بانو ... از دست می دهم ... تو را و ... اینجا را ... وقتی

خاطره ... به سان خیالی قدیمی ... در ابهامی بی تعریف ... پس می رود

 

حالا

به زبان دیگر حرف خواهیم زد

وقتی دانسته باشی

که

هیچ عکسی از من

عکسی از من نبوده

             نیست

راه می روی از کنار درختان

از کنار نیمکت های خالی

                 ساکت

و هر کلمه ایی که وارد ایستگاه می شود عریان

             کلیک می خورد :

لیوان

لی ... وان

پوشیده بود آبی   جوانی که از میان حلقه ها می گذشت

بالا کشیده می شد از نوک تیرک ها

و او

در وان حمام

رگ های سرخی را تیغ می زد

به لیوان و وان و جوان فکر می کرد

« جوانی در وان و لیوانی به دست »

و این می شد قریحه مصرعی در شعر نرودا و

روح معاشقان را آبتنی می داد در نهانگاهی از جهان