مشت اندک
از چهار سوهایت کج شده ام و
دره های تنت را بی خیال سوت زده ام
چکه های شیرین بماند
از تکه هایت
به آخر این شب
یک مشت اندک جمع شده ام
حالا تا بیایم صدای گنجشک را یاد بیاورم
یا ببینم
ماه هم می تواند در چشم مورچه ای بدرخشد
یا بدانم یک پرنده می تواند ستاره ها را جمع کند
صدای کوچ اشیاء اتاق را می شنوم
از پنجره باز تو را تمام شده می دانند
لابد صدای خاک تازه کنده شده
در شهر پیچیده است
اگر نه
حتی من هم به آسانی
پاییز را سر کوچه رها نمی کنم بروم
فکر نمی کنم فرصت دیگری
به سویی از چند سویت مانده باشد
مشت اندکم را می گشایم
و پنجره را می بندم
دره های تنت را بی خیال سوت زده ام
چکه های شیرین بماند
از تکه هایت
به آخر این شب
یک مشت اندک جمع شده ام
حالا تا بیایم صدای گنجشک را یاد بیاورم
یا ببینم
ماه هم می تواند در چشم مورچه ای بدرخشد
یا بدانم یک پرنده می تواند ستاره ها را جمع کند
صدای کوچ اشیاء اتاق را می شنوم
از پنجره باز تو را تمام شده می دانند
لابد صدای خاک تازه کنده شده
در شهر پیچیده است
اگر نه
حتی من هم به آسانی
پاییز را سر کوچه رها نمی کنم بروم
فکر نمی کنم فرصت دیگری
به سویی از چند سویت مانده باشد
مشت اندکم را می گشایم
و پنجره را می بندم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 20:12 توسط مظاهرشهامت
|