نام دفتر : حالا نام دیگری دارم
شاعر : ساغر شفیعی
انتشارات : آیینه جنوب
دفتر 82 قطعه از شعرهای شفیعی را دربرگرفته است . آنچه از اینها چشمگیر شده است ، تحکیم یا وقوع فضایی برای تامین تدقیق کلمات در همدیگر و ابعاد و موقعیت اشیائ و مفاهیم ، در ارتباط های جدید و محتمل ، با وجهی از زیباشناسی ی از نوع حضور مشهود در آرامش باستانی است . نتیجه چنین اتفاقی ، حکایت از همزیستی مطالبه جویانه از سوی شاعر و کلمات است . به این معنی که ، کلمات نه به عنوان ابزارهای صرف ، و نه حتی به مثابه موجودات انداموار ، نقش داشته و با تحریک پذیر شدن از سوی شاعر سفارش دهنده ، حضور پیدا می کنند ، بلکه با تقبل نقش های متقابل از همدیگر ، به حصول و انجام چیزی به نام شعر می کوشند .
یعنی « شعر » ی که در جایگاه هدف قرار گرفته ، در یک مکانیسم پنهان و عاطفی ، برای تکوین خود با شاعر و واژگان در اختیارش ، آنها را به کنش – واکنش های لازم ، وادار می کند . این امر صورت نمی گیرد مگر با آمادگی قبلی آن دو .
چنین رفتاری در کل ، نمی تواند با انقطاع اجزاء زبان و لکنت یا ایجازهای احاطه گر آن ، صورت بگیرد . و به ناچار هم که شده ، نیازمند استحکام زبان از راه نمایش بافت آرام و باستانی آن است . یعنی ساختاری که اجزاء می بایست به نقاط ثابتی اتکاء داشته باشند تا زمینه مفهوم تدقیق ، با ضریب امنیتی بالایی ممکن شود :
بر شیب تند کوه
هر لحظه نگرانم
مبادا بلغزد
ابر نازکی که روی پنجه ی پا
باله می رقصد .
( صفحه 5 )
جایگزینی حرف اضافه « بر » به جای « در » در اول مصرع ، دستکاری مرموز در واقعیت ، کوه و شیب آن را از تظاهر افشاء کننده دور می کند و احساس غافلگیری را پس می زند . از این هم بگذریم ، بی هیچ تعجبی ، از صلابت واقعیت ، به نظارت تصویری محض می رسیم .
اگر چنین رفتاری با زبان در ادامه اشعار تکرار شود ( که خواهد شد ) ، ما شاهد نوعی از اندیشه ایی خواهیم بود که با وجود ریشه دار بودن در فرهنگ اندیشه ایران ، در اکنون شعر ایران ، درخواست دوباره آن به سبب پاسخگویی اش در نوع نظاره یا تمناهای ما از وضعیت معاصر خواهد بود . یعنی شفیعی هم مثل دیگرانی چند ، تکیه گاهی را می جوید و می یابد که به لحاظ یک دستگاه فکری ، مامنی و روزنی به سامان و آشنا است و ساختار تعریف شده ایی دارد . تاکید بیشتر دارم به این نکته که در این نوع از سیستیم فکری ، زبان حاضر به پراکندگی خود نشده و با نهایت وضوح اجزاء خود به میدان می آید و ذاتا معناگرا است .
اما در ادامه خواهیم دید شفیعی احتمالا به دلیل عدم یقین اش به روزآمد بودن همین زبان در شعر اکنون ، در آن دخالت غیراصولی کرده و باعث می شود ، شعر و اندیشه اش ، ساختارمندی خود را از دست داده ، به پراکندگی نالازمی برسد . تا رسیدن به چنین لغزش هایی بهتر است از زیبایی و انسجام خیال انگیز همین شعر کوتاه لذت ببریم :
های ...
هوی ...
راهزن پیر جاده ها
از گردنه های مه آلود که برمی گردی
تکه ابری برایم سوغات بیاور
سخت برهنه ام .
( ص 6 )
حالا همین شعر را مقایسه کنید با شعر صفحه بعدش که به جز مصرع زیبای « شاید کف دستی سایه برای پیشانی شان بردارند » ، شعری است با حرف های معمولی و مثلا با زبان روز . که اساسا این حرف ها ، در سطح شعر و آن هم در سطحی که از شفیعی می شناسیم ، نیست .
و همین اتفاق در شعر 4 با مرتبت نازلتر و با بازی با زبان ، از نوع سبک کردن و سبک شمردن آن می افتد . و کمابیش به همین منوال پیش می رود تا می رسد به شعر کوتاه و عاشقانه و موثر 11 :
همیشه از شرق به غرب می وزد این باد
از طلوعی که تو ... تا غروبی که من
همیشه می آید این باد
همیشه می رود این باد
عطر تو را می آورد
آه مرا
می برد ...
مخصوصا استفاده از سه نقطه در آخر شعر و در ادامه فعل تمام کننده ، کاری بوده زیرکانه برای تمدید شعر . اگر چه این اتفاق به سادگی افتاده ، اما در عین حال وجدآور است .
شعر 17 نیز باز عاشقانه و زیبا نشسته . مخصوصا که جای خالی تو را چیزی به نام باران پر خواهد کرد که ایهام زیبایی را تداعی کرده و در ذهن ماندگار خواهد کرد .
وشعر 19 هم هست که با روزمرگی ها مقابله ناگهانی دارد . وقتی که خورشید را بین دو انگشتان نمناکش خاموش کرده و شب به خیر می گوید . همین پایان بندی را مقایه کنیم با پایان بندی شعر 20 که بدون توجه به فضاسازی کلیت شعر ، ناگهان با آهنگ بندری باد ، باید برقصیم .
اما شعر 21 هم هست تا آغاز یک لذت را به راحتی به پایان برده و کامل کند . کودکی به میان ما می آید و آرام رنگ می بازد . ما مثل یکی از همین گل های قالی دوره اش کرده و کم کم ، آفتاب کم رنگمان می کند . در اینجا به نظرم تصویری آرام اما مسجل ، حضور زیبایی دارد در جریانی که نهایت نجوای ترانه ماست از آغاز کودکی تا فرو شدن در مرگی که خود نهایت یک ترانه باقی مانده و به همراه نشاط کودکانه مان ، اتفاق مرگ را زایل کرده ، به هدفی از دیر معلوم و خوشایند مبدل می کند .
باز هم تاکید دارم به این نکته که شفیعی به نتیجه گیری های خیلی از شعرها دقت نمی کند . مثلا رجوع کنید به نتیجه گیری او در شعر 23 ، که مفهوم یک انتظار بزرگ و حتی هول آور را با آوردن جمله « امروز آفتابی است » تخریب می کند . و باز در پایان شعر 25 و در شعر 31 ، در شعر 34 ، در شعر 38 و دیگرانی چند .
در همه اینها و آنها ، شعرها در ادامه خود به فضاسازی های عمیقی دست یافته است . اما پایان بندی های خلاصه و تمام کننده ناگهانی ، اشعار را از عمق و بزرگی دور کرده است .
در هر حال ، با ادامه خواندن اشعار دفتر ، آنها دیگر زیبایی های قبلی را از دست می دهند . مخصوصا وقتی که برای ارائه خود از تشبیهات کم رنگ استفاده می کنند . اندیشه ها کوچک ، دم دستی ، احساساتی می شود . درهم تنیدگی کلمات و سطرها ، هر دم بیشتر می شود . شاعر ، هراس و دلتنگی و آرزوهای کوچکی را از خود نشان می دهد .
اما با این همه ، باز هم در لابلای این ویران کرده ها ، هنوز روح شاعری شفیعی به چشم می خورد . به گمانم او باید به این دریافت برسد که اشعارش نوازش های چندباره می خواهند .
مظاهرشهامت
هیجدهم تیرماه 85