جفت هاي عمود بر متضاد

 

كجايي وحيد د بيا كار داريم . جفت شش. پنج و سه . امروز ديگه تمومي ، بگم بهت . پنج و سه . سه و يك . دوره انفاق و اينا ديگه گذشته . چهار و دو . جفت يك . الو فعلا كار دارم . آره دارم پوززني مي كنم . قراره تو امشب اون نقدو تموم كني . ولش . داستانت . ولش . اصلا شعر ، اونم ؟ اونم . جفت پنج . شش و چهار . دبابا دس وردار . مي‌خوام مال خودم باشم . آره مث بچه‌ها . تموم شد ؟ 

حالا ديگر از اين حرف‌ها نمي‌زند . سكوت اتاقي در بالاي چند پله . شب بعد از باراني تند . نسيمي خنك از پنجره باز . دو چراغ روشن . لاي ناخن‌هايش هنوز از رنگ انگور شادانه سياه است . جلوي مانيتور روشن و پشت صفحه سياه كيبورد با حروف سفيد :

دست راستش را در جيب كتش قرار داده بود و چيزهايي را در مشت مي فشرد . سيگارش را تندتند پك مي‌زد . با قدم هاي آرام و كوتاه ، در خيابان دور درياچه شورابيل قدم مي‌زد . سكوت شب پاييزي همه جا را پر كرده بود . نور زرد و آبي و سفيد نورافكن‌ها ، در آب درياچه تكرار شده ، فضايي جادويي را به وجود آورده بود .

ويرگول را اگر بچرخاني مي‌شود و . و اگر نچرخاني مي تواني شش انگليسي هم بخواني . جفتش كني ، فاتحه طرف خوانده شده است .

دو جوان با موتورسيكلت رد مي‌شوند . سكوت دنيايش شكسته مي‌شود . اما موتور كه دور مي‌شود صدايش را هم  دور مي كند . و باز هم سكوت و دنيايش . مشتش را از توي جيب بيرون مي‌آورد و به هوا بلند مي‌كند . ترديد . آن را پايين آورده دوباره در جيبش فرو مي كند . به قدم‌زدن خود ادامه مي‌دهد .

متولد 1345 هستم . 1 ، 3 ، 4 ، 5 . شماره هاي جالبي نيستند . درست است كه در ترتيبش متوجه غيبت 2 نمي‌شوي ، اما اينكه مهم نيست . البته مي‌شود از ميانش شماره‌هاي خوبي استخراج كرد . مثلا 5 و 3 يا سه و يك . ولي 5 و 1 ، و 5 و 4 زياد به درد نمي خورند .

شش كيلومتر از هشت كيلومتر راه دور درياچه را طي كرده است . شش و دو . نه ، سعي مي كند ، ديگر به اعداد فكر نكند . دو كيلومتر ديگر ، بايد از باند خارج شده ، از راه باريكه به طرف خانه‌اش راهي شود . فرصت كم است . بايد تصميم بگيرد .

از خيابان خارج شده به طرف آب مي‌رود . در كنار آن مي نشيند . موج‌هاي كوچك و نازك ، سطح درياچه را مي‌لرزاند و انعكاس نور نورافكن‌ها را به رقصي آرام وادار مي‌كند . كمي به آن نگاه مي‌كند . مردد است چه كار كند . سرش را مي‌گرداند مگر چيزتازه ديگري را ببيند . چشمش به كوه سبلان مي‌افتد . در دورتر ايستاده است و قله برفي‌اش با هيبتي گنگ و وهم‌آور مي‌درخشد . ترسي نرم وجودش را مي‌گيرد . سرش را از كوه برمي‌گرداند و ترسش را فراموش مي‌كند . احمد مي‌گفت بار اول كه رفته بود ، بالاي قله‌اش دو قمقمه پيدا كرده بود . رضا گفته بود من هم چهار ناخن خرس . هر دو وقت برگشتن گرفتار كولاك شده بودند و صداي شيهه اسبي را در ميان باد شنيده بودند . بعدها شنيده بودند صداي اسب سفيد بابك سرخ جامه است . از وقتي كه سوارش را دستگير كردند ، هر از گاهي پيدايش شده ، شيهه‌اش را در كوه طنين مي اندازد .

سوم آذر دنيا مرا به خود اضافه كرده است . سه از ماه نهم . داستان 13‌ام توقيف شد . يعني 1 و 3 . ترتيب عكسش محشر است . تمام كننده ماه‌هاي طولاني سال  و خانه‌گيري در جايي كه نقطه‌هاي فرار رقيب را محدودتر مي كند . در آغاز ، تقريبا به اندازه 6 و 1 موثر است .

مشتش را از جيبش بيرون مي‌آورد مي‌برد بالاي سرش . ترديد . خيلي وقت است از مشت كردن دست‌ها مي‌ترسد . آن را پايين مي‌آورد . دستش را به طرف آب باز مي‌كند . از اين كار بدش مي‌آيد . دست باز ، براي بخشيدن است . آن را نصفه‌باز مي‌كند . كمي عقب مي‌كشد و با كمي تندي دوباره به طرف آب مي برد . چيزي از ميان انگشت‌هايش به بيرون پرتاب شده ، در فاصله نزديك توي آب ، دو نقطه پيدا مي‌شود و محو مي‌شود .

از راه باريكه برگشته است . از باران چند ساعت پيش خاك ، خيس بوده و كفش‌هاي گلي او ، جا به جا روي آسفالت ، ردهايش را باقي گذاشته است .

زنگ در را فشار مي‌دهد . زنش در را باز مي‌كند و با چهره نگران به او نگاه كرده مي‌گويد :

-         چيكارشان كردي ؟

جواب نمي‌دهد . از كنار او رد شده ، از پله‌ها به طرف اتاق بالايي مي‌رود .

زنش مي‌آيد كنار او و كامپيوتر مي‌ايستد . مي‌گويد :

-         زنگ زدند گفتند بالاخره دوست بيچاره‌ات تمام كرده .

-         مي‌دانم .

تلفن زنگ مي‌زند . گوشي را كه برمي‌دارد وحيد از آن طرف مي‌گويد :

-         تو كجا هستي ؟ دو تا تاس خوشگل و خوش دست خريده‌ام زودباش بيا .

گوشي را در جاي خود مي‌گذارد . سرش را روي سينه زنش گذاشته هاي‌هاي گريه مي‌كند .