وقتهايي هست احساس ميكني به يكي از درو ن خود ، در عالم واقعيت پا گذاشتهاي. فكر مي كني در يك فضاي رويايي ، مزه يك زندگي تازه و شيريني را ميچشي . همه چيز در فضايي از رنگ و تحرك ، برايت شكل زيبايي ميگيرد ،...
اما ناگهان صداي آوار را ميشنوي . جهانت با جملهايي يا خطي از كلمات از هم ميپاشد . خود را زير خروار ها خاك مييابي . آري جهان بر رويت ويران شده است . فكر ميكني بايد بايد بايد ازدست نجات دهنده هم كه باشد ، رو برگرداني ، چون در برابر عظمت تصورات پيشينت ، دروغي بيش نخواهد بود .
درميماني اينها را چرا در وبلاگت مينويسي؟ مگر صدا از ميان اين همه خاك ...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر ۱۳۸۵ ساعت 12:0 توسط مظاهرشهامت
|