شاعري با كلمات پاره پاره

             نگاهي به شعر « بعد از نفر چندم » سروده مظاهرشهامت

                                                           نوشته : محمود مهدوي

 

 

« بعد از نفر چندم » قطعه شعريست گزنده ، دهشتناك و تلخ . در ان ، لاشه‌ها متعفن‌اند و ما در منظرگاه پله سيزدهم ، از مرگ لذت مي بريم . شاعر ، ساختماني شيشه‌اي با تصاوير بديع مي سازد و تا مخاطب قدم به پله اول مي‌گذارد همه چيز بين بود و نبود به نوسان مي افتد . دنيايي خلق شده و در دم نابود مي گردد و ترديدي ديوانه‌كننده ، همه چيز را از قطعيت مي اندازد . چنان كه در قطعه آخر شعر ، شاعر با مهارتي ستودني ما را كنار خود مي كشاند و با هم خيره مي شويم به آغاز سيزده پله . انگار اين همه خرده روايت هنوز در ذهن شاعرند و ما بهت‌زده در آن حوالي ، اتاق – جامعه‌ايي را مي‌بينيم كه نحسي سيزده ، در پرندگان سر بريده و بدن هاي آش و لاش نمود پيدا كرده و لاشه‌هايي زنده ، بي هيچ انديشه و شعوري بر جاي مانده‌اند .

در خارج از فضاي شعر نيز سياست ، بيابان را از ستروني نجات مي دهد و در خيابان ، رنگ ها از جلا مي افتند . تركيب رنگ ها آبي ، سبز ، قرمز و سياه كه به ترتيب مي توان آنها را نمادي از اب و آسمان ، خشونت و ظلمت تصور نمود ، حاكي از چيدماني هوشمندانه‌اند .

انكار و طرح سئوال پاياني هم نمي تواند التيام‌بخش زخم هايي باشد كه دل مخاطب را ريش‌ريش كرده و ديگر ذهن او به كار افتاده و بقيه ماجرا در مخيله‌اش شكل مي گيرد .

واژگان روزمره نيز در « بعد از نفر چندم » طوري كنار هم قرار گرفته‌اند كه در نگاه اول نمي توان حدس زد داراي مفاهيم عميقي باشند ولي وقتي يكي‌دو بار آن را مي خوانيم ، سياليت كلمات ما را به طرف گفتگوي صميمي با شاعر سوق مي دهد . انگار در زبان فارسي از اين كلمات اعاده حيثيت مي‌شود و هر چيزي ، خالصانه و عريان ، معني خود را القا مي كند  و زاد و ولد و مرگ انديشه‌ها ، در بلور كلمات منتخب ، وجهي ديگرگون پيدا مي كنند . براي همين « گلوله » فراتر از مفهوم معمولي خود حركت مي كند و « انار » به غناي فضاي بعد از اصابت گلوله مي افزايد . زناني هم براي « لاشه‌ها »ي مدفون در لابلاي سطور « كل » مي زنند.و شاعري« كلمات » را از هم مي‌درد .

قطعه شعر مورد بحث ، مانند بعضي از فيلم‌هاي ساختارمند هاليوود شروع مي‌شود . در اول فيلم‌ها صحنه‌ايي نه چندان گويا و كليدي نشان داده مي‌شود و مخاطب هم بعد از اين صحنه‌ها ناخواسته در دام روايت گرفتار مي‌شود .

اتاقي در بالاي سيزده پله در قطعه اول شعر ، مكمل مثال بالاست . پرندگان سر بريده و بدن‌هاي آش و لاش نيز همان معجون و تمهيد نويسنده براي پيگيري اجباري روايت است .

اين شعر سه قطعه‌ايي را مي توان با اساسي‌ترين تعريف داستان – شروع ، تنه و پايان – نيز مرتبط دانست . شاعر بعد از شروع ، به بسط داده هاي فشرده‌اش در سطور آغازين مي پردازد و سطح روايت را وسيع‌تر مي نمايد . بيابان ، خيابان مي شود و جنگ درمي گيرد ، تراز زندگي به هم مي خورد و همه به گورستان هجوم مي برند . شهري نيز در لالايي زناني خسته مي ميرد . در قطعه سوم هم ، گمگشتگي و حيرت وصف‌ناپذير برجاي مي ماندو گويي آن همه تصاوير مغشوش ، ولي واقعي ، در كابوسي طولاني ، اتفاق افتاده‌اند و شاعر خيره به آغاز سيزده پله ، مي نشيند و ما هنوز به خوانش سطر اول شعر مي‌پردازيم . و در نهايت اينكه ، تمامي تصاوير و روايت‌هاي پي‌درپي شعر ، مي خواهند هنوز از ذهن شاعر ، آغاز شوند :         

 

« بعد از نفر چندم »

 

 

 

تا اتاق من در بالا سیزده پله هست

در آن پرندگانی را سر بریده اند

چه لذتناک است تماشای بدن های آش و لاش

وقتی تا حد مرگ می ترسیم

ومی لرزیم در بادی که درختان را خم و راست می کند حتما در جایی

در گوشه اولی گلدانی هست

در گوشه دومی گلدانی هست

در گوشه سومی گلدانی هست

در گوشه...

در گوشه سیزدهمی گلدانی هست مواظب باش

مگر با من بودی تا سیزده که نرفته ام هنوز از اولی هم ؟

 

در اولی صدای رعدی هولناک

در دومی برق آسمانی را تقسیم می کند

در سومی رای می دهند رای می گیرند کارت ها خیس می شود

کسی رئیس جمهور می شود شعار می دهد می میرد راه می رود

در چهارمی برق آسمان را تقسیم می کند در دومی عادلانه نبوده

در پنجمی خیابان را به بیابان می برند جنگ می شود ننگ هم می شود

بیابان می ترسد عقب می نشیند کم می شود باز خیابان می شود

می توانی جمع کنی هرچه جسد جنازه لاشه و هرچه ناله آش و لاش مثل پرنده

بر می گردیم مواظب نبودی انداختی یکی از گلدان ها را

و ترسید آن هنوز نمرده در کنار دری آبی که زنی هم گریه نمی کرد آواز می خواند

و چشم های سبزش زیبا نبود بخورد به رنگ روسری قرمز افتاده از موی سیاه

 

در ششمی شاعری لیوانش را شکسته پا نگذار روی برگ های آن پاییز قدیمی

از درختانی روییده در هفتمی ریشه هاشان حتی از اولی

در هشتمی کودکی آواز می خواند راه نمی دهد کج می شود به چند سکه

در نهمی گل گلدان خشک شده کار پسرک است آب نداده

در دهمی در داستانی گشوده می شود اتاقی دارد بالای سیزده پله

در دهمی سیزده نفر تیرباران می شود خون شان بر همه

بعد مادرها از گورستان برمی گردند دختران را شوهر می دهند به گلوله

و کل می زنند چنگ می کشند بر صورت و خون و سرخاب

خسته که می شوند انار می شکنند جلوی هر در و به شهر لالایی می خوانند می میرند

در یازدهمی باز شاعری نشسته پاره می کند کلمات را

شعر بوی زخم می دهد بعضی عاشقانه با کمی التماس

در دوازدهمی ...

 

صبر کن برمی گردیم به قبل از اولی

من اتاقی نداشته ام در بالای سیزده پله

پرنده هایی را درآن

و چه لذتناک است

وقتی ..

شما را نمی شناسم

و ندیده ام در آن شهر

کدام شهر ؟

و با چه کسی حرف می زده ام تا اکنون

سکوت کرده بودم خیره شده بودم به آغاز سیزده پله ؟